کد خبر: ۶۲۱۴
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۴:۵۷

مهدی پرس:

یکی از علمای نجف به عشق دیدار امام زمان مدتهای طولانی به ریاضت و عبادت وحتی آموختن علوم غریبه از جمله جفر و رمل پرداخت اما توفیقی حاصل نشد تا اینکه یک شب در خواب امام زمان رادید و حضرت به او فرمودند به تبریز بیاید و برای دیدن حضرت به مغازه قفل سازی برود که حضرت گاهی برای دیدن آن پیرمرد به مغازه او می رود

عالم به تبریز رفت و دید که پیرمرد در مغازه اش نشسته با جواني كه چهره اش مانند ماه شب چهارده درخشندگي دارد مشغول صحبت است امّا غافل است از اينكه اين آقاي جوان همان امام زمان است .در همان حال پيرزني وارد مغازه شد که قفلي براي فروش آورده بود رو به پيرمرد كرد وگفت:اين قفل را از من به چند مي خري؟مرد نگاهي به قفل كرد و گفت :قيمتش هشت شاهي است ،من از شما به هفت شاهي مي خرم ،يك شاهي هم براي استفاده براي من. پيرزن تعجب كرد و پرسيد مرا مسخره مي كني؟از اول بازار تا اينجا هر مغازه اي نشان دادم بيشتراز دو شاهي از من نخريدند امّا شما به هفت شاهي؟!

مرد گفت دروغ نمي گويم قفل را بده پولش را بگير . قيمت واقعي اش همين است.

پيرزن خوشحال هفت شاهي را گرفت ورفت.

امام زمان رو به عالم كرد وگفت:فلاني چند نفر در ميان كاسبان مثل اين پيرمرد سراغ داري كه اين قدر اهل انصاف باشد ،سر مردم كلاه نگذارد،طالب دنيا نباشد؟

گفتم آقا يك نفر هم سراغ ندارم،اين اولين كسي است كه مي بينم اينقدر اهل انصاف هست.

آن گاه حضرت فرمود:فلاني نمي خواهد خودت را خسته كني و اين در و آن دربزني ،نميخواهد چله نشيني كني وعلوم غريبه ياد بگيري ،اين ها به درد نمي خورد . برو خودت را بساز مثل اين پيرمرد .از سر سفره دنيا برخيز ،اهل ايثار باش تو كه جاي ما را بلد نيستي ما به سراغت مي آييم .

عمو روحانی
نام:
ایمیل:
* نظر: