کد خبر: ۶۲۱۳
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۴:۳۴

مهدی پرس:

عـلـى (ع ) در رهـگذر, زنى را دید که مشک آبى بر دوش گرفته بودوبه خانه مى برد. براى کمک پـیـش رفـت و مـشـک آب را از او گـرفت وبه خانه اش رساند. در ضمن از وضع او سؤال کرد. زن گـفـت :عـلى بن ابى طالب , شوهرم را به ماموریتى فرستاد که در طى آن اوکشته شد. اینک چند کـودک یـتـیـم بـراى من مانده است و قدرت اداره زندگى آنها را ندارم . فقر باعث شده است که خدمتکارى کنم .... عـلـى (ع ) بـازگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند.

صبح روز بعد,ظرف غذایى را برداشت و به سوى خانه آن زن رفت . در بین راه عده اى خواستند که ظرف غذا را حمل کنند, اما هر بار حضرت مى فرمود: روزقیامت چه کسى اعمال مرا به دوش مى کشد؟ به خانه آن زن که رسید, در زد. زن پشت در آمد و پرسید: چه کسى هستید؟ حـضـرت جـواب داد: کـسـى که تو را کمک کرد و مشک آب را برایت آورد. اینک براى کودکانت خوراکى آورده ام . زن در را گشود و گفت : خداوند از تو راضى باشد و روز قیامت بین من و على بن ابى طالب حکم کند.

حضرت وارد شد و به زن فرمود: نان مى پزى یا کودکانت رانگاه مى دارى ؟ زن گفت : من در پختن نان تواناترم . شما کودکان مرا نگاه دارید. زن آرد را خـمـیـر کـرد و عـلى (ع ) گوشتى را که همراه آورده بود کباب کرد و با خرما به اطفال خـورانـد. به هر کودکى در کمال مهربانى و باعطوفت پدرى لقمه اى مى داد

و مى فرمود: فرزندم , على را حلال کن . خمیر حاضر شد. على (ع ) تنور را روشن کرد. اتفاقا زنى که على (ع ) را مى شناخت به آن منزل وارد شـد. بـه مـحض آن که حضرت رادید با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت : واى بر تو! این پیشواى مسلمانان على بن ابى طالب است . زن کـه از کـلمات گله آمیز خود سخت شرمنده و پشیمان شده بود,باشرمندگى به آن حضرت گفت : یا امیرالمؤمنین , از شماخجالت مى کشم , مرا عفو کنید. حضرت فرمود: از این که در کار تو و کودکانت کوتاهى شده است ,من خجالت مى کشم . [1]

عمو روحانی
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین