کد خبر: ۵۷۵۱
تاریخ انتشار: ۰۱ بهمن ۱۳۹۳ - ۰۸:۴۱

مهدی پرس:

علی آقا، بقال سر محله، تازه از کربلا آمده بود. پدرم وقتی از اداره به خانه آمد گفت: آقا سعید مثل این که علی آقا از کربلا آمده چون پارچه زیارت قبولی بالای سر خونه اونها زده‌اند.

بعد از ناهار و استراحت برای زیارت قبولی برویم خانه آن ها، چون مرد خوش اخلاق و با انصافی است که در این مدتی که در این خانه هستیم واقعاً‌از هر جهت، همه اهل محل از دست او راضی هستند.

بعد از ظهر همراه پدر به خانه علی آقا رفتیم.

علی آقا شروع کرد به تعریف کردن از مسافرتش به کربلا و آن قدر با حال و جالب مطالبی را گفت که دوست داشتم ساعت‌ها حرفهایش ادامه پیدا کند که چون چند نفر از اهالی محل آمدند پدر با علی آقا خدا حافظی کرد و به خانه آمدیم.

بعد از ساعتی پدرم رو به من کرد و گفت: آقا سعید مثل این که خیلی توفکری، از وقتی که از خانه علی آقا آمده ایم هیچی نگفتی و در فکر خودت غوطه وری، مگر طوری شده.

گفتم نه بابا. علی آقا طوری از کربلا تعریف کرد که دوست داشتم‌ای کاش منم می‌توانستم بروم و از نزدیک قبر امام حسین ع را زیارت کنم.

این را گفتم و بغض گلویم را گرفت و دیگر چیزی نگفتم.

پدرم گفت سعید جان خدا انشاءالله قسمت کند دسته جمعی برویم زیارت.

گفتم انشاءالله.

پدرم بلند شد و از کتابخانه مفاتیح آورد و گفت سعید جان الان که از نزدیک نمی‌توانیم زیارت امام حسین ع داشته باشیم بیا الان که حال و هوای کربلا پیدا کردیم یک زیارت عاشورای با حالی با هم بخوانیم.

پدر هنوز مفاتیح را باز نکرده شروع کرد به خواندن: السلام علیک یا اباعبدالله.

بعد از تمام شدن زیارت عاشورا رو به من کرد و گفت: سعید جان می‌دانستی امام زمان (عج) پیام داده اند و سفارش کرده اند ما را به خواندن زیارت عاشورا و در جایی سه مرتبه فرموده اند: چرا زیارت عاشورا نمی‌خوانید. عاشورا، عاشورا، عاشورا.

نام:
ایمیل:
* نظر: