کد خبر: ۳۸۲۵
تاریخ انتشار: ۰۹ آذر ۱۳۹۳ - ۲۱:۲۲
گفتگو با حجت الاسلام ابوالحسنی(منذر)

درآمد

نسبت فكري و عملي شهيد آيت الله مدرس با ميراث مشروعه خواهان، به ويژه چهره شاخص آنان، شهيد آيت الله شيخ فضل الله نوري، از جمله مواردي است كه تاكنون توسط مدرس پژوهان، مغفول مانده است. اين جنبه شاخص از شخصيت مدرس مي تواند مبين بسياري از سوء تفسيرها و مصادره به مطلوب هائي باشد كه در ساليان اخير درباره انديشه و عمل مدرس انجام شده است.

انديشمندان و محقق فرزانه، حجت الاسلام والمسلمين علي ابوالحسني (منذر) كه از نمادهاي بارز مشروطه پژوهي در روزگارماست، در این گفتگو با دقت نظري شگرف به بازبيني ابعاد اين موضوع پرداخته است. بيانات وي علاوه بر پژوهش هاي شخصي، از خاطرات و ناگفته هائي مايه مي گيرندكه از ساليان طولاني تلمذ در محضر مرحوم آيت الله حاج شيخ حسبن لنكراني، معروف به «مرد دين و سياست» به يادگار دارد. باسپاس از استاد كه ساعتي را با ما به گفت و گو نشستند.

به نظر جنابعالي مطرح شدن مدرس به عنوان طراز اول، چه نسبتي با جريان مشروعه خواهي دارد و اگر مشروعه خواهان بر خواست هاي خود تكيه نمي كردند، بعد ها مدرس به مجلس راه مي يافت يا نه ؟
 

در پاسخ به اين سئوال اساسي، بايد چند نكته را در نظر گرفت. به طور كلي در مشروطيت با دو جريان معارض و مقابل با يكديگر روبرو هستيم كه از آنها مي توان با عنوان جريان «اسلام گرا» و «غروب گرا» ياد كرد. بحث ما فعلا كلي است، و الا هنگامي كه با نگاه ريزتري اين جريانات را مورد بررسي قرار مي هيم، آشكار مي شود که هر يك از اين دو جريان، در واقع، طيفي گسترده اند كه در درون آنها، جريانات و رنگ هاي متنوعي را از ضعيف و متوسط تا شديد و بسيار شديد مي توان رديابي كرد. ولي در يك نگاه بلند و كلان مي بينيم كه در عصر مشروطه، دو جريان فوق (اسلام گرا و غرب گرا) روياروي يكديگر قرار داشته اند. در مرحله «نفي» نظام كهن(استبداد)، تعارض ها و كشمكش هاي اين دو جريان، چندان بروز و ظهوري ندارند، ولي در جريان «تأسيس و تثبيت» نظام جديد، تعارض ها و تضادها تدريجا و به طور فزاينده آشكار مي شوند.
جريان غرب گرا به رهبري امثال تقي زاده و حسين قلي خان نواب شكل مي گيرد و جريان اسلام گرا نيز خود به دو بخش كلي تقسيم مي شود: يكي بخشي كه مي توان آن را «مشروطه خواهان متشرع» يا «متشرعين و دين باوران مشروطه خواه» ناميد. در رأس جريان مشروعه خواهي در ايران، مرحوم حاج شيخ فضل الله نوري قرار دارد و البته در كنار وي افرادي چون مرحومان آخوند ملاقربانعلي وميرزا حسن آقا مجتهد تبريزي و در نجف نيز آقا سيد محمد كاظم يزدي «صاحب عروه» حضور دارند. در رأس جريان مشروطه خواهان متشرع، مرحومان آخوند خراساني و شيخ عبدالله مازندراني و ميرزا حسين نائيني و ديگران هستند و در تهران هم كم و بيش افرادي چون سيدين طباطبايي و بهبهاني در رأس جريان اخير قرار دارند. اين تفاوتي كه به دلايل مختلف (عمدتا به علت دوري مرحوم آخوند خراساني از متن ماجراهاي داخل كشور، خصوصا تهران و مجلس شورا، و متقابلا آگاهي كامل شيخ فضل الله از اوضاع داخل كشور و تحركات تيپ تقي زاده در درون و بيرون مجلس شورا) بين آخوند و شيخ نوري وجود داشت، به تدريج آن دو و جناح همبسته با آنان را از هم جدا مي كند و بعضا در برابر هم قرار مي دهد. البته درگيري مشروعه خواهان با مشروعه خواهان متشرع، درگيري اساسي و بنيادين نيست. درگيري اصلي و اساسي در مشروطه، در اصل، بين مرحوم شيخ فضل الله نوري با تيپ تقي زاده است، اما چون امثال سيدين طباطبايي و بهبهاني و مرحوم آخوند در بدو امر نه تنها مرزبندي هاي خود را با امثال تقي زاده، مشخص و صف خود را از آن جناح، جدا نمي كنند، بلكه حمله به تقي زاده را حمله به اساس مشروطه تلقي مي كنند، لذا پاي اينها هم به ميدان معارضه تقي زاده با شيخ فضل الله، كشيده مي شود. از آن سو هم تقي زاده، هنوز نقاب از رخ برنگرفته و فتواي مشهور بعديش در مجله كاوه برلن را (مبني بر لزوم فرنگي مآبي مطلق ايرانيان از فرق سر تا ناخن پا!) صادر نكرده است تا ماهيتش براي همگان، از جمله مرحوم آخوند خراساني و همفكران ايشان معلوم شود. چون اگر ماهيت ليبرال /سكولار و دين گريز(و حتي مي گفت دين ستيز) تقي زاده و يارانش در همان مشروطه اول مشخص مي شد، قطعا مردم مسلمان آنها را طرد مي كردند و لذا او و امثال او در مشروطه اول ناچار بودند و در پس نقاب عمل مي كنند و احيانا پشت امثال سيدين طباطبايي و بهبهاني پنهان شوند و خود را هوادار مراجع مشروطه خواه نجف جا بزنند و سعي كنند«جهت حمله» شيخ نوري به جناح تندرو و سكولار مشروطه را در ذهن ساده لوحان، متوجه «اساس» مشروطيت جا بزنند! كه متأسفانه در اين ترفند تا حدودي هم موفق شدند. در حالي كه مرحوم آخوند و يارانش، مشروطه را با قيد رعايت احكام اسلام مي خواستند و خواسته آنها در كل، همان «مشروطه مشروعه» اي بود كه شيخ در مشروطه اول پرچم آن را برافراشته بود. تلاش مزورانه تقي زاده ها اين بود كه حمله شيخ فضل الله به بي ديني و دين ستيزي را متوجه اساس مشروطه اي وانمود كنند كه آخوند خراساني و ديگران مدافع آن بودند. با افسون تبليغاتي جناح تقي زاده و علل و عوامل ديگر، متأسفانه اختلاف بين گروه مشروعه خواه به رهبري شيخ فضل الله با مشروعه خواهان متشرع به رهبري سيدين در تهران و مرحوم آخوند در نجف، به شكل فزاينده اي بالا گرفت. البته بين مواضع سيدين طباطبايي و بهبهاني با مرحوم آخوند، تفاوت هاي شاخصي وجود دارد كه مجال بحثش در اينجا نيست، ولي در كليت، جزو يك طيف محسوب مي شوند. به هر روي، مجلس شوراي اول در اثر افزايش اغتشاش ها و هرج و مرج ها و غوغا سالاري ها و بحران هاي پياپي در كشور(كه تيپ تقي زاده در آن نقش اساسي داشتند) به توپ بسته مي شود و دوران موسوم به «استبداد صغير» آغاز مي شود و تعارضات ميان جناح نوري و ديگران به همان شكل مشروطه اول بلكه قوي تر، بروز پيدا مي كنند تا اين كه تهران فتح و محمد علي شاه خلع و شيخ فضل الله به دار آويخته مي شود، آن هم در شرايطي كه سيدين در تهران حضور ندارند تا مانع شهادت شيخ شوند(طباطبايي در راه مشهد به تهران بود و بهبهاني نيز در مسيركرمانشاه به پايتخت) و تلگراف آخوند خراساني و پيغام آقا نجفي اصفهاني مبني بر سفارش جان شيخ فضل الله به مشروطه خواهان نيز مصلحت نيست اجرا گردد! سيدين در تهران نبودند با قتل شيخ به دستور لژماسوني، بالاي دار رفت.
با قتل شيخ و انزواي ياران او در تهران و شهرستان ها و نجف (مثل صاحب عروه و آخوندملا قربانعلي و مجتهد تبريزي)، «خاكريز اول» در مقابل غرب گرايان، يعني جريان مشروعه خواهي به رهبري شيخ فضل الله نوري فتح شد و اينجا بود كه مرحوم آخوند خراساني و يارانش و نيز سيدين در تهران، تبديل به «خاكريز اول» شدند و آماج مستقيم و صريح حملات غرب گرايان به رهبري تقي زاده قرار گرفتند و نهايتا هم جناح تندرو و سكولار، درست يك سال پس از قتل مرحوم نوري، با اختلاف سه چهار روز، دست به ترور مرحوم بهبهاني زد و طباطبايي هم كه از مدت ها پيش با تهديد همان ها خانه نشين شده بود! يعني همان هايي كه شيخ فضل الله را در 13 رجب 1327 ق به دار آويخته بودند. مرحوم بهبهاني را نيز در 9 رجب 1328 در خانه اش به قتل رساندند و البته قبل از آن هم حكم اسلامي «قصاص» در روزنامه ايران نو، ارگان حزب دموكرات تقي زاده و مسائلي از اين قبيل (كه جرم! بهبهاني، ارسال اين گونه اخبار براي مراجع مشروطه خواه نجف بود) منتشر و دست جريان تقي زاده رو شده بود، در اينجا بود كه مرحوم آخوند به سرعت، همان موضعي را اتخاذ كرد كه يك سال قبل، شيخ فضل الله برگزيده بود و دائما به همكاري هشدار مي داد، منتهي سخنان او به دلايل مختلف، جدي تلقي نشد. از اين به بعد، تقابل اصلي، بين جناح تقي زاده و جناح آخوند خراساني است و حتي در ميان مجاهدين هم، آنهايي كه همچون ستارخان گرايشي به سوي بهبهاني و آخوند خراساني دارند. مورد هجمه شديد قرار مي گيرند و به طرز فجيعي در تهران خلع سلاح مي شوند و براي مدتي، قدرت اصلي سياسي حاكم بر كشور، در دست جناح تقي زاده قرار مي گيرد.
تقابلي كه بني جناح مشروعه خواه و جناح مشروطه خواه متشرع در تاريخ مشروطه مطرح و در مورد آن اغراق و بزرگنمايي مي شود. هم همه مربوط به دوران مشروطه اول و استبداد صغير است و حداكثر چند ماه از ابتداي دوران مشروطه دوم، يعني تا زماني است كه سيدين از تبعيد زمان محمد علي شاه به تهران باز مي گردند و به اصطلاح شاهد تجديد مشروطيت و شكفته شدن گل رنج ها خويشند! اما زمان كوتاهي از تجديد مشروطيت و بازگشت سيدين به پايتخت نگذشت كه دست ها رو و قضايا روشن شدند و تضاد و كشمكش بين جناح آخوند خراساني و سيدين با جناح تقي زاده ها به نحو فزاينده اي شروع شد و به سرعت بالا گرفت، تا حدي كه از برخي از روايات تاريخي بر مي آيد كه مرحوم آخوند، شايد نسبت به اصل كارآمدي و سودمندي رژيم مشروطيت در كشور (مشروطه به معناي «حداكثري» آن، به عنوان يكي از چند گزينه سياسي در برابر «استبداد») دچار ترديد شده بود. مرحوم آيت الله حاج شيخ حسين لنكراني كه عصر آخوند را درك كرده بود، مي فرود كه آخوند گفته بود، «سركه انداختيم، شراب شد. مي روم خمره را بشكنم.»! توجه كنيد كه، «خمره» غير از «محتوا» خمره است. خمره را بشكنم، يعني اساس را دگرگون كنم. ابراهيم صفايي نيز در كتاب دو جلدي تاريخ مشروطه اش، بخش مربوط به شرح حال مرحوم سيد محمد طباطبايي، از قول طباطبائي عباراتي را نقل مي كند كه آن هم حاكي از نحوي عدول از مشروطيت است. البته بايد تأكيد كنم ترديد و تأملي كه مرحوم آخوند يا طباطبايي (در مشروطه دوم) نسبت به كارآمدي وسودمندي مشروطه در آن برهه از تاريخ در ايران پيدا كردند و نيز ديدگاه مرحوم شيخ فضل الله نوري و يارانش (در دوران موسوم به استبداد صغير) مبني بر تحريم مشروطيت، ابدا ربطي به مقوله هواداري از استبداد ندارد و هر كس كه ديدگاه اين بزرگان را با موضوع استبداد و هوداراي از آن خلط كرده، اشتباه كرده و به اصطلاح سرنا را از سر گشادش نواخته است. البته در عصر مشروطيت، خصوصا در اوايل امر، كساني يافت مي شدند كه براي حفظ خودكامگي ها و لفت و ليس هاي خويش در زمان استبداد، از استبداد حمايت مي كردند، ولي اين بزرگواران، تنها چيزي كه به مخيله شان خطور نمي كرد و به شدت از آن نفرت داشتند، تجديد استبداد و مظالم و مفاسد آن در كشور بود. مخالفت امثال شيخ نوري با مشروطه در استبداد صغير، به معناي مخالفت با «مشروطه حداكثري» بود كه من در جايي مفصلا درباره آن بحث كرده ام. شيخ با نفي مشروطه حداكثري، به سمت استبداد نمي رفت، بلكه گزينه سياسي ديگر در برابر استبداد، يعني «عدالتخانه»، مد نظرش بود. مشروطه حداكثر تنها گزينه سياسي موجود در برابر «رژيم استبداد قاجاري» نبود و گزينه هاي ديگري هم نظير «دولت منتظم» و «عدالتخانه» وجود داشتند كه اين آخري، از ديدگاه شيخ، در شرايط و اوضاع شكننده آن روز ايران، به حال اسلام و ايران سودمندتر و داراي كارايي بيشتري بود. راز مخالفت شيخ و همفكرانش با «مشروطه حداكثري» نيز ريشه در اين تأمل به جا و معقول داشت كه آيا كشوري كه مردم آن قرن ها، بلكه هزاران سال به رژيم حكومت فردي سلطنتي خو گرفته اند و فرهنگ استبداد در آن نهادينه شده است، مي تواند يكشبه مثلا راه چهارصدساله دمكراسي انگليس را طي كند و آيا اين سودا، مصداق آن ضرب المثل مشهور نيست كه، «تيز مي روي جانا، ترسمت كه درماني»؟! در مورد بابا طاهر عريان مي گويند كه در سرماي استخوان سوز زمستان، شبي براي غسل، در حوض آب يخ فرو رفت و يكمرتبه، همه چيز براي او دگرگون شد و او كه عمري را به كردي سخن گفته بود، به عربي فصيح صحبت كرد و :«امسيت كرديا و اصبحت عربيا»! چنين توقعي از ملت ها در فرايند تدريجي تحولات كلان سياسي و اجتماعي آنها، سودايي خام و بيشتر به يك شوخي شبيه است. تنها راهي كه وجود دارد، عبور از مرحله «گذرا» است كه خود نياز به چندين دهه تمرين و تجربه سياسي فرهنگي دارد، آن هم اگر با تدبير و درايت و دقت طي شود، تا ملتي كه قرن هاي متمادي به شيوه خاصي از زندگي سياسي اجتماعي (در فرض ما : استبداد فردي سلطنتي) خو گرفته، به شيوه ديگر(در فرض ما : دموكراسي تمام عيار پارلماني) درآيد. مخالفت شيخ فضل الله نوري و آقا سيد كاظم يزدي با مشروطه (تأكيد مي كنم «مشروطه حداكثري»)، ناشي از اين نگراني بود كه آيا نهال دموكراسي غربي در خاك كشور ما نيز (آن هم در آن مقطع. امروز حسابي ديگر دارد) آن گونه كه دلخواه و مطلوب ماست، ريشه مي داوند و ثمر مي دهد يا نه؟! كه اتفاقا سير زمان و سرنوشت مشرطه هم نشان داد كه نگراني آنها بي جا نبوده است و اين ملت در سير مشروطيت به دام رضاخان افتاد كه صورتا پادشاه مشروطه بود ومعنا از ناصرالدين شاه هم صد درجه استبدادي تر عمل مي كرد؛ لذا مرحوم شيخ مرحله گذار يا عدالتخانه را مطرح مي كرد تا آخر هم نظرش همين بود.
باري، اختلافي كه ميان جناح آخوند(مشروطه خواهان متشرع) و جناح شيخ فضل الله(مشروعه خواهان) در عصر مشروطيت وجود داشت، عمدتا مربوط به دوران مشروطه اول و استبداد صغير است. در مشروطه دوم، دست ها و دسيسه ها به سرعت رو مي شوند و آخوند نسبت به جناح تقي زاده، درست همان موضع كلي را بر مي گزيند كه قبلا شيخ فضل الله برگزيده بود.

حال كه با تصويري كلي از مواضع اسلام گرايان و غب مآبان و نيز مشروعه خواهان و مشروعه خواهان متشرع، آشنا شديم نوبت آن است كه ببينيم مرحوم شهيد مدرس، در كجاي اين ميدان قرار داشت ؟
 

مرحوم مدرس در مشروطه اول، به جناح مشروطه خواه متشرع تعلق دارد و جزو ابواب جمعي مشروطه اصفهان (به رهبري آقا نجفي و حاج آقا نورالله اصفهاني) محسوب مي شود. جناب دكتر موسي نجفي بحث جالبي دارندكه مقاله ايشان در اين زمينه در مرداد ماه 1385 در صفحات مشروعه روزنامه جام جم با عنوان مشروطه اصفهان: تلفيق مشروعه تهران و مشروعه نجف، درج شده است و دوستان مي توانند ببينند. شهر اصفهان در دوران مشروطه اول، به دلايل گوناگون، از آن جمله : سوابق علمي، فرهنگي و ديني اين شهر از عصر صفويه به بعد و نفوذ اجتماعي وسيع و ژرف علما به ويژه خاندان مسجد شاهي، توانست شكل نسبتا مطلوب (و البته محدود) ي از مشروطه بومي و اسلامي را محقق سازد. مشروطه اين شهر به رهبري بزرگاني چون آقا نجفي و آقا نورالله و همكاري امثال مدرس، آميزه و تلفيقي بود از دو جريان مشروعه تهران (به رهبري شيخ نوري) و مشروطه نجف (به رهبري آخوند خراساني) كه البته نگذاشتند باقي بماند و به جاهاي ديگر سرايت كند و در مشروطه دوم و سلطه مشروطه خواهان تندرو و سكولار بر كشور، به زودي كار به جايي رسيد كه مرحوم حاج آقا نورالله كه از اركان مشروطه اصفهان بود، براي حفظ جان خويش از تروريست هاي حزب دموكرات و نيز گزارش واقعيت اوضاع به مرحوم آخوند، ناچار شد به نجف برود كه از سفر وي قطعا در تحول و تعميق ديدگاه آخوند نسبت به مسائلي كه در تهران جريان داشت، مؤثر بود.
مرحوم مدرس در مشروطه اول به اين فضا و ديدگاه تعلق دارد و قاعدتا در جرگه هواداران مرحوم آخوند و طبعا در مقابل جناح مرحوم شيخ فضل الله نوري قرار مي گيرد. در اصفهان، يكي از مظاهر جريان مشروعه خواهي (البته در دوره استبداد صغير) مرحوم آيت الله آقا سيد محمد باقر درچه اي است كه استاد آقاي بروجردي و مدرس بوده است. مرحوم درچه اي در اعلاميه اي كه عليه مشروطيت صادر مي كند(و ملك زاده در تاريخ انقلاب مشروطيت ايران آن را آورده) به بحران ها و آشوبهاي نو به نو و فزاينده كشور در دوران مشروطه اول اشاره مي كند و مي گويد اين گونه حوادث، پيش از مشروطه نبود و پس از تأسيس مشروطه و مجلس رخ داد. بنابراين پيداست كه مولد مشروطيت بوده است. لذا تجديد مشروطه در كشور، به معناي تجديد همان بحران هاي اغتشاش ها بوده و صلاح نيست اين كار صورت بگيرد.در حالي كه در مقابل مشروطيت، گزينه اي «عدالتخانه» و «دولت منتظم» هم مي توانستند مطرح باشند، مشروطه به عنوان تنها گزينه مطرح مي شود و با تاخت و تاز به بازيگران سياسي، كشور درموجي از بحران فرو مي رود و خشك و تر با هم مي سوزند. در مشروطه دوم، با كنار رفتن نقاب از چهره تقي زاده ها، صدق و نگراني ها و هشدارهاي شيخ فضل الله و يارانش درباره مشروطه ظاهر مي شود و ديگر دليلي براي «نفي» يا «ناديده گرفته شدن» آن نگراني ها نيست، بلكه علما بايد به ميدان بيايند و آن نگراني ها را با مبارزه جدي و مخاطره آميز خود با جناح دين ستيز و از طريق اجراي اصل دوم متمم قانون اساسي (نظارت فائقه و رسمي مجتهدان طراز اول بر مصوبات مجلس شورا)، عملا رفع كنند. اصل دوم متمم، قطعا دستاورد رنج ها و مجاهدات جناج مشروعه خواه به رهبري شهيد نوري است كه البته با حمايت جناح مشروطه خواه متشرع نيز همراه بوده است. مبتكر اين اصل، شخص شيخ فضل الله است كه براي تصويب آن،جان خود را به خطر افكند. البته مرحوم آخوند هم از اين اصل حمايت كرد و جزو اولين كارهايي كه ايشان در مشروطه دوم انجام داد، اين بود كه عده اي را به عنوان طراز اول انتخاب كرد كه به مجلس بروند و البته تنها دو نفر آنها حاضر شدند به مجلس بروند. يكي، مرحوم حاج امام جمعه خويي بود و ديگري مرحوم مدرس. ديگر منتخبين، نظير حاج آقا نورالله اصفهاني، به علل مختلف و از جمله نيازي كه مردم منطقه به آنها داشتند و شايد هم فكر مي كردند مي توانند به عنوان پشتيبان مجتهدين ناظر بر مجلس، موفق تر عمل كنند، به مجلس نيامدند. در حقيقت، مرحوم مدرس با زمينه و شرايط مناسبي كه شهيد نوري با پايمردي خونينش براي تصويب اصل دوم قانون اساسي فراهم كرد، مجال و امكان حضور مقتدرانه در مجلس شورا و از آن طريق، ورود به عرصه سياست در مركز كشور را پيدا كرد. جالب است كه امام راحل قدس سره، دقيقا به اين نقطه «التقا» ميان مدرس و ميراث گرانبار شيخ فضل الله توجه داشته و به شيوايي در بيانات خويش بدان تصريح كرده اند. ايشان در پنجمين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي (22 بهمن 1362) با عطف به تجربه تلخ مشروطيت در ايران، مي فرمايند، «اگر هر شهرستاني چند نفر مؤثر، افكاري مثل مرحوم مدرس شهيد را داشت، مشروطه به طور مشروع و صحيح پيش مي رفت و قانون اساسي يا متمم آن كه مرحوم حاج شيخ فضل الله در راه آن شهيد شد، دستخوش افكار غربي و دستخوش تصرفاتي كه در آن شد، نمي گرديد، اسلام عزيز و مسلمانان مظلوم ايران آن رنج هاي طاقت فرسا را نمي كشيدند...».البته مدرس آمد و در مجلس دوم به عنوان «فقيه طراز اول» و داراي «حق و تو» در پارلمان، حضور يافت، اما در مجلس بعدي (مجلس سوم) ديد كه اين زمينه وجود ندارد و چون لياقتش را ثابت كرده بود، با حمايت آراء عمومي پايتخت، به عنوان وكيل برجسته، وارد مجالس سوم و چهارم و پنجم و ششم شد.

كه امام راحل هم فرمود وكلا بايد مثل مدرس باشند...
 

امام توصيه مي كردند كه وكلا بايد مثل مدرس عمل كنند. در اينجا البته بايد نكته اي را عرض كنم و آن اين است كه نوعا تصوري كه از اين توصيه در اذهان وجود دارد، سطحي است كه فلان آدمي كه انسان فهميده و خوبي است و مثلا استاد دانشگاه يا حوزه هم هست، مي تواند مدرس بشود. مي خواهم عرض كنم كه خير، از اين خبرها نيست! البته اگر خود مرحوم امام، در دهه چهل و پنجاه شمسي و در اوج حاكميت رژيم طاغوت، نماينده مجلس مي شدند و به مجلس مي آمدند، مي توانستند مدرس باشند. مدرس، شخصيتي بود با پتانسيل بالا براي تصدي مرجعيت تقليد وداراي و يژگي هاي خاص يك فقيه پارسا و مجاهد، اعم از آگاهي هاي كلان و عميق ديني، قوه ولايت و حاكميت شرعي، نفوذ و محبوبيت گسترده اجتماعي و شجاعت و صلابت مثال زدني. او با اين توانايي ها به مجلس آمد و در واقع به عنوان يك مجتهد جامع الشرايط كه مي توانست مرجع عام شيعيان جهان گردد، با رفتن به مجلس، از شأن طبيعي خود گذشت كرد و چو ن موضوع طراز اول عملا منتفي مي نمود، ناچار شد، در قالب وكيل، وارد مجلس شود كه شانس بسيار فراتر از آن بود. البته شأن نمايندگي مردم در مجلس شأن كمي نيست و اصولا خدمت به مردم، هر چه باشد ارزش بسيار دارد؛ اما مدرس نماينده اي از سنخ ديگر نمايندگان نبود. او زعيم و مقتداي قوم بود. مرحوم آيت الله حاج شيخ حسين لنكراني نقل مي كرد كه در يكي از جلسات خصوصي مجلس، طبق معمول درباره لايجه اي بحث بود. مرحوم مدرس جزو مخالفين لايحه بود و آمد و نظرش را با استدلال مطرح كرد و بر انجام نظر خويش اصرار ورزيد و گفت، «اگر به دليل قاطع مي خواهيد، اينها بود كه مطرح كردم.» و سپس به لهجه غليط اصفهاني افزود، «دكو اونم هس»!(آخر آن هم هست). يعني علاوه بر دلايل محكم و استواري كه برايتان آوردم، آخر من جزو مجتهدين طراز اول هستم كه طبق قانون اساسي حرفشان در مجلس اعتبار مطلق دارد و مصوبات مجلس بدون موافقت و تنفيذ آنها فاقد اعتبار قانوني است (اين اصل هم هنوز به قوت خود باقي است. حالا اگر شما زير آن زده ايد، مطلب ديگري است)! و خلاصه حرف و نظر مرا بايد قبول كنيد.

آيا مرحوم مدرس، زماني كه زمينه حضور در مجلس به عنوان «طراز اول» را منتفي ديد، اقدامي هم براي حبران اين نقيصه اساسي در مجالس مشروطه انجام داد؟
 

بله. آن مرحوم در مجلس سوم با همفكرانش يك «هيئت علميه» تشكيل مي دهد كه در حقيقت، قائم مقام هيئت طراز اول است، منتهي مشروطه خواهان سكولار امكان ادامه حيات رسمي هيئت طراز اول را به خصوص بعد از فوت مشكوك مرحوم آخوند از بين برده اند. اين هيئت علميه كه اتفاقا دو ركن اصلي آن مرحوم مدرس و حاج امام جمعه خويي (برگزيدگان آخوند خراساني در مجلس دوم) هستند، قرار است عملا خلاء هيئت طراز اول را پر كند. لازم است اشاره كنم كه اين دور و يارانشان به آساني هم وارد مجلس سوم نشدند، چون دموكرات ها نمي خواستند آنها در مجلس حضور داشته باشند. مرحوم مدرس، در هنگام دفاع از اعتبارنامه يكي از ياران خود در فراكسيون هيئت علميه، موسوم به حاجي آقا شيرازي، مورخ 1 بيع الاول 1333 ق، نطق كرد و از تبليغات كذب حزب دموكرات بر ضد خود و ايشان در زمان انتخابات انتقاد كرد و تلويحا حزب دموكرات را يكي از «احزاب زهرماري» كشور خواند و گفت، «بنده لازم مي دانم كه عرض كنم در وقت انتخابات، اغلب قواي اين شهر بر ضد انتخابات من و حاج آقا [شيرازي] و حاج امام جمعه [خويي] بود و به جهت آن، مساعي جميله[!] هم صرف و پولها خرج شد،ولي موفق نشدند. حاج آقا هم خوب بود اين حزب هاي زهرماري كه در اين مملكت مي گويند حاج آقا پول خرج كرده، نمي دانم اين پول ها را از كجا آورده بود؛ چرا گير ما نيامد؟!...». آري، آن «هيئت عمليه » در واقع مي خواست به نحوي خلأ وجود هيئت طراز اول مجتهدين را در مجلس پر كند، منتهي در قالب يك «فراكسيون» مجلس، و جمعي از وكلا.
مرحوم مدرس به عنوان يكي از مشروطه خواهان متشرع، در مشروطه اول خارج از جناح و جرگه شيخ فضل الله قرار دارد، اما زماني كه به تهران مي آيد و با جناح سكولار تقي زاده درگير مي شود، ديگر تعارضي با جناج مشروعه خواه ندارد، هيچ، بلكه حالا خودش نيز در جبهه آنها قرار مي گيرد، البته در قالب يك وكيل مشروعه. در مجلس چهارم، شيخ ابراهيم زنجاني (يارتقي زاده و داستان به اصطلاح محكمه شيخ فضل الله ) از نمايندگي حسينقلي خان نواب حمايت مي كردكه معناي آن اوت شدن مدرس از نمايندگي مجلس بود و من بخش را به تفصيل در كتاب خود:«شيخ ابراهيم اصولا در خاطرات خود تا مي تواند به مدرس و ياران او در مجلس سوم و چهارم نظير حاج امام جمعه خويي و ميرزا هاشم آشتياني توهين مي كند.
بعد از مشروطه اول، مشروطه خواهان متشرع، نوعي رويكرد تجديد نظر طلبانه نسبت به مشروطيت را اتخاذ كردند و در جايگاه شيخ فضل الله قرار گرفتند و توانستند ماهيت جرياني را كه تا آن لحظه عمدتا با شيخ درگير بود، بشناسند.
جريان مشروعه خواه متشرع، در مشروطه اول نيز با گروه تقي زاده اختلاف داشت، اما اين امر متأسفانه برجستگي لازم را نداشت و در واقع همه چيز، تحت الشعاع درگيري شيخ با جناح تقي زاده قرار گرفته بود.

با توجه به شانتاژهاي تبليغاتي كه ماهيت آنها را خوب مي شناسيم، گاهي درباره يك جريان، كلي گويي مي شود و براي كوبيدن يك حقيقت، حقيقت مهم تر يا هموزني را در برابر آن قرار مي دهند. اشاره فرموديد مدرس كه روزگاري در زمره مشروطه خواهان متشرع بود، روزي عملا در جايگاهي قرار گرفت كه امثال تقي زاده ها در مقابل او بودند.. مدرس زمان مشروعه مسلما در عرض مرحوم آخوند خراساني و مرحوم نائيني در نجف و سيدين در تهران نبود و لذا در جايگاهي قرار نداشت كه حرف هايش در تاريخ ثبت شوند، ولي آيا نشانه هايي از رويكردي شبيه به رويكردهاي كساني كه نام برديم، نسبت به جريان تقي زاده ها، از سوي مدرس هم وجود دارد؟
 

در مورد شخص تقي زاده چيزي در ذهنم نيست، اما تقي زاده نماد يك جريان بود و خيلي زود در اثر تكفير سياسي مرحوم آخوند، مجال اقامت در ايران را از دست داد و از كشور رفت، اما گروه و باندش عمدتا در حزب دموكرات متمركز بودند. مدرس در مجلس سوم، هنگام دفاع از اعتبارنامه حاج آقاي شيرازي، به انتقاد شديد از تبليغات كذب دموكرات ها عليه خود و يارانش در تهران مي پردازد كه عبارتش را نقل خواهم كرد. همچنين او، آماج كينه و هتاكي شيخ ابراهيم زنجاني قرار مي گيردكه از تئوريسين هاي حزب دموكرات و جزو به اصطلاح «گردان و ابواب جمعي» تقي زاده است و نسبت به مدرس در نوشته هايش عناد سختي مي ورزد. سليمان ميرزا هم كه بعد از رفتن تقي زاده، ليدر حزب دموكرات شد، درگيري هاي زيادي با مرحوم مدرس مخصوصا در مجلس چهارم و پنجم دارد. از اين نمونه ها متعدد مي توان ذكر كرد. مرحوم مدرس تا پايان عمر در برابر اين جريان قرار داشت كه اين موضوع بايد به شكل مبسوطي مورد پژوهش محققين قرار گيرد. كساني هم كه در مورد مرحوم مدرس كار كرده اند، از برخي نكات اساسي غفلت كرده اند. مي دانيد جرياني كه به نام حزب دموكرات در جريان مشروطه دوم ايجاد شد و بعدها با اسامي مختلف، از جمله حزب سيوسياليست، در دوران بعد از كودتا به حيات خود ادامه داد. در تمام اين مراحل، هنگامي كه پاي غربزدگي و دين ستيزي هاي اينها پيش مي آمد، مرحوم مدرس مثل يك سد سديد در برابرشان مي ايستاد و به همين دليل هم اعضاي حزب سوسياليست، از جمله همين شيخ ابراهيم زنجاني، با او سخت مخالف بودند. از صحبت هاي مرحوم آيت الله لنكراني چنين برمي آمد كه حتي ترور مرحوم مدرس در دوره رضاخان هم كار اعضاي حزب سوسياليست بوده است، چون مرحوم مدرس و جناحش در زمان رضاخان، رقيب سياسي جدي و نيرومند اينها در كشور و مجلس بودند.
مرحوم لنكراني مي فرمود، «مرحوم مدرس در سياست خارجي بي گذشت و در سياست داخلي، پرگذشت بود.» لنكراني درباره شخصيت هاي سياسي و ديني زمان خود، كلمات قصاري داشت كه به اعتقاد من بايد تيم هاي تحقيقي روي اين كلمات كار كنند و نكات ظريف آنها را بيرون بكشند. بند اين را از باب پروپا گاند و تبليغات نمي گويم، بلكه به عنوان يك پژوهشگري كه در 30 سال به طور مداوم به بررسي و تحقيق مسائل تاريخي و فرهنگي و سياسي مشغول بوده است، بدان معتقدم. كساني كه مرا مي شناسند، مي دانند كه من هيچ وقت كلمات و الفاظ را «فله اي»و «كيلويي» مصرف نمي كنم، بلکه با ميزان قيراط به كار مي برم. اولا بايد تصريح كنم كه مرحوم لنكراني، از آيت الله شهيد مدرس جز با عنوان «روحي فداه» ياد نمي كرد و در اتاقش در خانه قديم سنگلج تهران هم، تنديس مرحوم مدرس را به ديوار نصب كرده بود كه يعني اين نماد و الگوي ماست. عكس هاي آن زمان از خانه لنكراني اين مطلب را نشان مي دهد. ايشان براي مرحوم مدرس، مرتبه بسيار بالايي از دانش و درايت و پارسايي قائل بود و مواضعش هم، در سطح كلي و كلان، بسيار به مدرس نزديك بودند.

بين علاقه خود به شيخ فضل الله و مدرس هم تضادي نمي كرديد؟
 

به هيچ وجه. براي هر كدام حساب جداگانه اي باز مي كرد و در كليت، هر دوي آنها را در يك مسير مي ديد؛ مسير خدمت به اسلام و ايران. لااقل، دست بيگانه اي را كه در آن روزگاران، اين دو شخصيت را با ناجوانمردي به كام مرگ فرستاد. همان دستي مي دانست كه قبلا امثال اميركبير و قائم مقام را به مسلخ كشانده بود و در عصر اخير نيز كودتاي 1299 رضاخاني و كودتاي 28 مرداد 1332 را پديد آورد. دست ها و دسايس استعمار را خيلي خوب مي شناخت و آنها را در اين رويدادها دخيل مي شمرد. البته در جزئيات امور و مخصوصا تاكتيك هاي موضعي و موقعي و نيز رجال شناسي، مرحوم لنكراني با ديگران، از جمله مدرس، تفاوت هايي داشت و تعبيري كه از ايشان راجع به مدرس نقل كردم، جلوه اي از همين امر است. ايشان تعبير «پرگذشت در سياست داخلي» را در وصف مدرس به گونه اي ادا مي كرد كه خالي از انتقاد نبود. مرحوم مدرس با دين ستيزي ها به هيچ وجه موافقت نداشت ما اين را در سخنراني ها و در صحبت هاي وي در مجلس كاملا مي بينيم. او در سياست خارجي به قول مرحوم لنكراني:«بي گذشت» بود.مبارزاتش با قرارداد 1919 وثوق الدوله كاكس، مخالف با كودتاي رضاخان و قبل از آن، مبارزاتش در جنگ جهاني اول و قصه مهاجرت، كاملا اين نكته را نشان مي دهد. حتي به كشور عثماني هم كه مي رود، به صدر اعظم عثماني كه گمانم انور پاشا بوده، مي گويد، «اگر كسي به كشور ما حمله كرد، اول او را مي كشيم، بعد تحقيق مي كنيم ببينيم علامت مسلماني (ختنه) را دارد يا نه ؟ اگر مسلمان بود به آيين اسلامي دفنش مي كنيم و الا نه.» يعني كه اول، قلم پايش را به علت تجاوز به كشورمان خرد مي كنيم، بعد بررسي مي كنيم كه چه آييني دارد! اين را به عثماني هاي متكبري مي گفت كه چشمداشت هاي زيادي نسبت به خاك ايران داشتند و جز زبان زور نمي شناختند. چنان كه اصطلاح «زودعثماني»، از تعابير رايج در ادبيات سياسي ايران در قرن 19 بود. اما به تعبير لنكراني : مدرس در سياست داخلي «پرگذشت» بود. در واقع، مرحوم مدرس به اينجا رسيده بود كه بايد با همين رجال موجود كار كرد و شايد هم ملاك اصلي اش، توانايي شخصي بود؛ نه اينكه بخواهد فرد خائني را بياورد، نه! ولي در همكاري هاي سياسي با اشخاص، اول نگاه مي كرد ببيند آن فرد، جربزه و جوهره لازم براي انجام كار را دارد يا نه؟

اگر مي شود موضوع را بيشتر باز كنيد.
 

البته در اين فرصت اندك مجال توضيح كامل و وافي مسائل وجود ندارد، شايد بهتر بود وارد اين بحث مهم نمي شدم، چون اين بحث، ظرائف بسيار زيادي دارد.لذا مطلب در اين حد از اجمال كه گفته شد، ممكن گمراه كننده باشد و كساني كه آن را مي شنوند به اين نتيجه برسند كه اين شيوه مدرس غلط بوده است.(كما اينكه توسط برخي از نويسندگان، نظير دكتر عبدالهادي حائري، به مدرس انتقاد شده كه چرا در مجلس ششم، در برابر انتقادات دكتر مصدق به وثوق الدوله، در موضع دفاع از وثوق الدوله قرار گرفته است؟) زيرا ما وقتي مي خواهيم در عرصه سياست، آن هم سياست پر پيچ و خم و آلوده ايران كه پيوسته مورد طمع بيگانگان بوده، براي پيشبرد اهداف اصلاحي خود، دستياري انتخاب كنيم، قبل از هر چيزي بايد تقوا و امانت او را در حد نسبتا بالا احراز كنيم و بعد به سراغ ساير ويژگي هاي او برويم. در اوايل انقلاب اگر يادتان باشد، بحث و جدل بسياري بر سر موضوع «تعهد» و «تخصص» وجود داشت(چون شمار قابل ملاحظه اي از متخصصان آن روزگار، تعهد ديني و انقلابي لازم را نداشتند و بيم آن مي رفت كه اگر زمام امور به آنان سپرده شود و كشور و نظام را از مسير اسلامي خود به سمت غرب منحرف سازند. متعهدها هم، همگي تخصص و تجربه لازم را در آغاز كار نداشتند.)در اين جدال، انقلابيون نوعا مي گفتند كه سكان كار بايد به دست افراد متعهد باشد براي تخصص او هم يك فكري مي كنيم و اگرضرورت داشت، يك فرد متخصص را مي گذاريم كنار دستش.
اين بحث به نحوي در حيات سياسي مدرس، بازتاب دارد. آن مرحوم شيوه اش اين بودكه در درجه اول، جوهر و جربزه كاري و عملي و قدرت ريسك افراد را مي سنجد و به قول خود او در جريان استيضاح مرحوم مستوفي الممالك، «در بعضي از افراد، حكم شمشير مرصع را دارند كه به درد روز سلام شاهانه مي خورند، نه به درد ميدان جنگ و برخي حكم شمشير تيزي را دارند كه مي توان با آن به مصاف دشمن تيزچنگ رفت.» شيوه مدرس كه سبب شده بود در مقاطعي با افراد مسئله داري چون قوام السلطنه و حتي نصرت الدوله وثوق الدوله و تيمورتاش كار كند، درنگاه ابتدايي، كمي عجيب و در خور تأمل جلوه مي كند، اما وقتي كه به كار گيرنده اين شيوه شخصيتي چون مدرس است، مسئله ظرافت و پيچيدگي خاصي پيدا مي كند كه بايد به آن توجه داشت وقطعا مد نظر خود مدرس به عنوان يك «مجتهد سياستمدار» نيز بوده است. يكي از ابعاد و ظرائف اين امر كه بايد در ارزيابي شيوه عمل مدرس بدان نيك توجه داشت، شخصيت نافذ، قوي، با صلابت و فائق مدرس است كه در تعامل با رجال سياست، اراده خود را تثبيت و تحميل مي كند. مدرس در مجلس ششم، از وزرات وثوق الدوله در كابينه مستوفي دفاع مي كند و اين در حالي است كه همين مدرس چند سال پيش از آن تاريخ، به علت اقدام وثوق الدوله به عقد قرارداد 1919 تحت الحمايگي ايران به انگليس، محکم در مقابل وثوق الدوله ايستاده و بساط او را درهم كوبيده است. دكتر مصدق در مجلس ششم و در انتقاد از مستوفي بابت وارد ساختن چنين فرد خائني به كابينه خويش، نطقي بسيار جالب، قوي و حتي اسلامي را عليه وثوق الدوله ايراد مي كند و مدرس در برابر او، در عين انتقاد از قرارداد وثوق الدوله و بيان نقش اساسي خويش در به هم زدن آن قرارداد ننگين، از عضويت وثوق الدوله در دولت مستوفي دفاع مي كند. چرا ؟ نكته همين جاست؛ چون امثال وثوق الدوله را صاحب توانايي هايي مي بيند كه معتقد است در شرايط حساس مي توان و بايد از آن توانايي ها به سود كشور بهره گرفت، خصوصا اينكه در اين همكاري و تعامل و نهايتا اين «رأي مدرس» است كه به كرسي مي نشيند و اينها در واقع، دستياران او در آن مقطع و در آن كارند. در واقع، رجال ياد شده، به رغم جربزه و توانمندي شان، نمي توانند و حق ندارند خارج از چهارچوبي كه مدرس(براساس آرمان هاي اصلاحي اش) در ذهن دارد، عمل كنند. وثوق الدوله، هر چند كه مديري قدرتمند و سوار بر كار است، اگر بخواهد پايش هر چند كه مديري قدرتمند و سوار بر كار است ؛ اگر بخواهد پايش را كج بگذارد، مدرس ابدا زير بار وي نخواهد رفت. بلكه با وي به چالشي سخت بر خواهد خاست. در واقع، افراد، در مقام «عمل»، قرنطينه و كنترل مي شوند. مدرس حتي زماني كه براي نيل به اهداف اصلاحي اش به رضاخان نزديك مي شود و با او همكاري مي كند، باز در اينجا رضاخان است كه بايد به اجراي منويات بلند مدرسه تن دهد و از او خط بگيرد. اگر اين «مؤلفه» و «ضابطه» مهم در تعامل سياسي مدرس با ديگران را حذف كنيد، ‌واقعا شيوه مدرس در عرصه سياست ايران، قابل انتقاد مي نمايد، ولي با ملاحظه مؤلفه هاي فوق، قضيه در مورد شخص مدرس لوني ديگر مي يابد. مرحوم لنكراني البته هيچ وقت وارد نقد مرحوم مدرس نشد، اما به طور كلي، در مورد شبكه همكاران و دستياران رجال سياسي خدوم زمانه، حرف ها و انتقاداتي داشت. مرحوم لنكراني از اين نظر، به دكتر مصدق، بابت سپردن مسئوليت ها به كساني چون احمد متين دفتري در جريان ملي كردن صنعت نفت، انتقاد داشت و با تذكار داستان كناره گيري معاويه پسر يزيد (با معاويه ي بن ابي سفيان اشتباه نشود) از خلافت شام، مي گفت، «موقعي كه يزيد لعين از دنيا رفت پسرش معاويه روي كار آمد. معاويه چند ماهي بر سر كار بود و بعد خودش، خود را منعزل كرد. با كنار رفتن او، طبعا حكومت از تيره ابوسفيان به تيره مروان منتقل مي گرديد و سلسله ابوسفيان منقرض مي شد كه شد. لذا اطرافيان معاويه با كنار رفتن او بسيار مخالف بودند و براي اينكه راه بهانه را بر او ببندند، گفتند، «خوب، تو بيا و روش خلفاي نخستين را كه از آنها دم مي زني، پياده كن. تو جانشين يزيدي و قدرت در دست توست. راه يزيد را كنار بگذار و راه خودت را برو.» معاويه ي بن يزيد جوابي خوبي داد و گفت، «با كدام اصحاب سيره خلفاي نخستين را تعقيب و اجرا كنم؟ با اصحاب معاويه و يزيد»؟! يعني ساختار حكومت بني اميه كه از زمان معاويه ي بن ابي سفيان و پسرش يزيد شكل گرفته بود، با عناصري بالا رفته بود كه پذيراي اصلاح و اجراي عدالت حتي به شكل دوران خلفاي اوليه نبودند.»مرحوم لنكراني اين مطلب را در نامه انتقاد آميزي كه براي دكتر مصدق مي فرستد، مي نويسد و مي گويد، «من سياست كلي تو را مبني بر پيشبرد اهداف ضد استعماري نهضت ملي كردن صنعت نفت قبول دارم و از آن حمايتي مي كنم. اما اگر مثلا متين دفتري را بياوري، او از جنس و سنخ تو نيست و وابسته به اجانب است و كار را خراب مي كند، و نبايد او و امثال او را سر كار بياوري.» در سال هاي نخست پس از شهريور 20، لنكراني به محمد رضا هم همين توصيه را مي كرد. به قوام السلطنه هم در سال هاي 1324 و 1325 همين ايراد را مي گرفت كه، «شما همان آدم ها را سر كار آورده ايد و رجال صالح، همچنان بر كنارند.» با اين ديدگاه طبعا نمي توانيم بپذيريم كه مرحوم مدرس با وثوق الدوله كار كند، اما در خصوص مدرس بايد متوجه يك تفاوت اساسي بود. مدرس مي خواهد همه اينها را در تيزاب اراده قوي، نافذ و اصلاحي خودش آب كند و البته بعضي از اوقات هم موفق نمي شوند.

موردي را هم در تاريخ براي اين مسئله ذكر كنيد؟
 

به يك مورد تاريخي اشاره مي كنم.وثوق الدوله در عصر مشروطه چند دوره نخست وزير شد و در آخرين دوره نخست وزيري اش،‌ قرار داد 1919 را بست و كابينه اش به «كابينه قرارداد» مشهور شد. قبل از آن، صمصام السلطنه، نخست وزير بودكه با فشار مخالفان و همنوايي احمدشاه با آنان (و نه با رأي مجلس) بركنار شد و لذا تا آخر هم خودش را نخست وزير قانوني مي دانست، چون نخست وزير بايد با رأي كبود مجلس كنار برود و شاه نمي تواند نخست وزير را مستقيما بركنار كند، در حالي كه صمصام السلطنه را مجلس بركنار نكرد، احمد شاه بر كنار كرد؛ منتهي صمصام السلطنه به خاطر آن رعونت ايلي و خاني كه داشت، فرسنگ ها از دموكراسي و حكومت مشروطه دور بود، هر چند در پيشبرد آن نقش داشت. حتي يك بار در مجلس، در برابر اعتراض دموكرات ها گفته بود، «دموكراتها را مي كشم!» واقعا هم اگر پيش مي آمد، اين كار را مي كرد. به هر روي در اثر نقارهايي كه بين صمصام السلطنه و احمدشاه بود،‌او به زور از پست نخست وزيري بركنار شد. آنگاه در بركناري صمصام السلطنه، كساني از جمله وثوق الدوله و مرحوم مدرس هم نقش داشتند و فعاليت زيادي در اين راه كردند، لذا وثوق الدوله كه پس از صمصام السلطنه روي كار آمد و چندي بعد هم قرارداد ننگين 1919 را با انگليسي ها بست، با حمايت مدرس روي كار آمده بود؛ اما قرار نبود كه او به ايران خيانت كند. مرحوم لنكراني مي گفت، «مدرس خدمتكارش را فرستاده بود كه وثوق الدوله را ببرد حمام و او را غسل و سپس قسم بدهد كه تا آخر عمر به ايران خيانت نمي كند و او هم قسم خورده بود، اما روي كار آمد، به تعهد خويش عمل نكرد و خيانت كرد. لذا وقتي كه قصه قرارداد فاش شد، مرحوم مدرس تا حدودي بهت زده شد.» مرحوم لنكراني رابطه اش با صمصام السلطنه نيز خوب بود و در مبارزه با قرارداد 1919 از وي كمك مي گرفت. لنكراني مي گفت، «آن عده از مردم ايران كه آگاه بودند، از مرحوم مدرس بدشان نمي آمد، ولي دلگير بودن كه كسي را كه شما بالا بردي، اين جوري از آب درآمد.» به هر حال پس از انتشار خبر قرارداد، مرحوم مدرس مي بيندكه بايد وارد ميدان شود و با كسي كه اين خيانت را كرده، در ستيزد و در اينجاست كه مرحوم لنكراني داستان جالبي را نقل مي كردند كه شنيدني است. ايشان مي فرمود، «ما در اوايل انتشار خبر قرارداد، به مرحوم مدرس كوچك ترين سوءظني نداشتيم، ولي به هر روي وثوق الدوله با حمايت ايشان بر سر كار آمده بود و مخالفان قرارداد بابت اين سابقه از مدرس دلگير بودند. من با يارانم مبارزه با قرارداد را شروع كردم (مورخ الدوله واسماعيل رائين در آثار خود اشارتي به اين مطلب دارند)، واين در حالي بود كه مرحوم مدرس هنوز وارد ميدان مبارزه با قرارداد نشده بود و من از ديدار با ايشان پرهيز داشتم.» لنكراني مي افزود، «مرحوم مدرس به منزل پدر ما، مرحوم حاج شيخ علي لنكراني رفت و آمد داشت و من در هفته ها و ماه هاي اول افشاي قرارداد براي آنكه در محضر پدر با مدرس روبرو نشوم، از خانه مي گريختم. يك روز پدرم به من گفت، «حسين! برو فلان كتاب را از كتابخانه بياور.» من كار داشتم و مي خواستم بيرون بروم، اما خوب، دستور پدر بود و بايد اجرا مي شد. كتاب را آوردم. دوباره آدرس يك كتاب ديگر را داد كه برو بياور و موضوع چند بار تكرار شد.خلاصه، پدرم آن قدر مرا معطل كتاب ها كرد كه ناگهان ديدم مرحوم مدرس با بعضي از ياران دوره مهاجرتش وارد اتاق پدر شد و من ناگزير با او روبرو شدم. ولي خوب، قيافه اعتراض آميزي داشتم. معلوم شد كه پدرم، زمينه را طوري چيده بود كه من با مدرس روبرو شوم و حرف هايمان را با هم بزنيم. در آنجا بين مرحوم لنكراني و مرحوم مدرس بحثي پيش مي آيد و مرحوم لنكراني مي پرسد كه، «شما چطور به وثوق الدوله اعتماد كرديد؟» مرحوم مدرس مي گويد، «او قسم خوردكه خيانت نكند.» آقاي لنكراني به داستان شيطان با حضرت آدم و حوا (ع) در بهشت اشاره مي كند كه شيطان براي آنها قسم خورد كه من خيرخواه شما هستم و سپس با مكر و تزوير آن دو را از بهشت حق بيرون راند. بحث درباره وثوق الدوله و انتقاد از اعتماد مدرس به وي به طول مي انجامد كه ناگهان مدرس فرياد مي زند، «چه مي گويي؟! چرا دائما به گذشته بر مي گردي؟ ايران از دست رفت، بايد به فكر مملكت بود. گذشته ها گذشته ؛ الان را بايد دريافت و علاج نمود.» مرحوم لنكراني مي گفت مدرس سخت منقلب شد و ما همديگر را تنگ در آغوش گرفتيم و مدرس با صداي بلند شروع به گريستن كرد و من هم به گريه افتادم. در اين اثنا نگاهي به پدر افكندم كه به سيره معمولش صاف و متين و مستقيم، بر مسندش نشسته بود، و ديدم از گوشه هاي چشم پدر هم جوي اشك جاري است.
باري، پس از اين ديدار، مدرس و لنكراني در كنار هم از خانه بيرون مي زنند و مردم هم به دنبالشان راه مي افتدند و شعار مي دهند و مبارزات حاد و طوفاني با وثوق الدوله رسما (و البته با محوريت مرحوم مدرس) اوج مي گيرد. آقاي لنكراني در آن روزگار، جوان بود و با مرحوم مدرس به لحاظ دانش ديني و موقعيت سياسي و اجتماعي، قابل مقايسه نبود، منتهي او به خاطر تربيت در محضر پدري چون آيت الله حاج شيخ علي لنكراني (شاگرد آيت الله ميرزا حبيب الله رشتي و يار نزديك حاج شيخ فضل الله نوري) و ميراثي كه از لحاظ فكري و عملي از شيخ فضل الله نوري و جناح وي برده بود، ماهيت وثوق الدوله و تبار وي را از سال ها پيش كاملا مي شناخت واز نقش ويژه او و حسينقلي خان نواب در تمهيد مقدمات اعدام فجيع شيخ فضل الله آگاه بود. مرحوم مدرس اين اطلاعات ريز را مثل لنكراني نداشت و وقتي كه به تهران آمد، تدريجا با اين گونه امور آشنا شد. در انتخاب افراد براي همكاري نيز، لنكراني سختگير بود و به ويژه دو مسئله «تبار و سوابق خانوادگي» افراد و نيز «دينداري» آنان را ملاك اصلي قرار مي داد. از اينجا مبارزات مشترك آن دو با وثوق الدوله شروع مي شود و البته محور و علمدار شاخص مبارزه، مرحوم مدرس بوده است.

بحث درباره شيوه عملي مدرس بود كه از نوعي «تسامح» حكايت مي كرد...
 

درست است. شيوه عملي مدرس اين بود كه اگر ما بخواهيم كار كنيم و پيش برويم، به هر حال ناچاريم از ميان همين رجال موجود، آدم هاي با جربزه اي را كه در عين حال مي شود آنها را زير مهميز كشيد، بياوريم و با آنها كار كنيم. و لذا در مقطعي(در مجلس چهارم) حتي با نصرت الدوله (وزير خارجه پيشين كابينه قرارداد) و تيمورتاش (وزير دربار بعدي رضاخان) هم كار مي كند، البته با نصرت الدوله و تيمور تاشي كه به زندان كودتاي سيد ضياءالدين طباطبايي افتاده و حالا با ايادي كودتا در مجلس و بيرون از مجلس، شديدا مخالف و دست به يقه اند. اما بعدها در مجلس پنجم همين مدرس با تيمورتاش و طيف همبسته او در مي افتد. اين خصوصيتي است كه مرحوم مدرس دارد و بررسي ابعاد و پيامدهاي مثبت و منفي آن جاي تحقيق و پژوهش بسيار دارد. مرحوم دكتر عبدالهادي حائري در خاطراتش به نام «آنچه كه گذشت» از موضع مرحوم مدرس در مجلس ششم (مبني بر دفاع از وثوق الدوله در برابر نطق مخالفت آميز مرحوم دكتر مصدق) انتقاد مي كند و حق را به مصدق مي دهد. ظاهر حق با دكتر حائري است، اما توجه به مؤلفه هايي كه فوقا درباره مدرس برشمرديم، تحليل و داوري ما را در نهايت نسبت به كار مدرس عوض مي كند و در واقع،از سطح به عمق مي برد و ارزش يك مورخ و تحليلگر مسائل سياسي، اجتماعي و تاريخي نيز در ميزان توفيقي است كه در عبور از لايه هاي رويين قضايا به اعماق آنها دارد و اين متأسفانه در تاريخ نگاري معاصر ايران، كيميايي كمياب است. مرحوم آيت الله لنكراني در ميان رجال سياسي دوره قاجار ودوره پهلوي، براي ميرزا حسن مستوفي، حساب ديگري باز مي كرد و او را يك سر و گردن از بقيه رجال خوشنام(حتي از مشير الدوله و مؤتمن الملك پيرنيا ) بالاتر مي انگاشت. به قول لنكراني، مستوفي الممالك يكي از مخالفان سرسخت وثوق الدوه و قرارداد 1919 بود و هر گاه در مجلسي مي نشست، زماني كه اسم وثوق الدوله به ميان مي آمد، ناراحت مي شد و به گونه اي مجلس را ترك مي كرد. حالا اين آقاي مستوفي الممالك، پس از استقرار سلطنت رضاخان، به عنوان نخست وزير وقت (كه امثال مدرس و حتي حاج آقا نورالله اصفهاني پشتيبان وي هستند و اساسا مدرس نخست وزيري او را بر رضاخان تحميل كرده ) آمده است و وثوق الدوله را به عضويت كابينه اش برگزيده و در مجلس ششم به عنوان يكي از وزرا به نمايندگان معرفي كرده و اصرار هم داردكه به او رأي بدهند. دراين وضعيت، دكتر مصدق بر مي خيزد و به رغم اصرار مستوفي، نطقي غرا و بسيار كوبنده و تاريخي بر ضد كارنامه سياسي وثوق الدوله و به ويژه قراردادش با بريتانيا ايراد مي كند و پس از او مدرس به دفاع از عمل مستوفي (يعني وزارت وثوق الدوله ) بر مي خيزد و با نطق خود راه را بر اظهارات وثوق الدوله در جانبداري از خويش مي گشايد. چرا مستوفي و مدرس (با وجود مخالفت پيشينيان با وثوق الدوله عاقد قرارداد 1919) از حضور چنين شخصي در كابينه دفاع مي كنند؟! وقتي كه شرايط بسيار خطير و حساس آن زمان و انگيزه سياسي مدرس و مستوفي از اين كار را در نظر مي گيريم، كفه به سودآن دو (و عضويت وثوق الدوله در كابينه نخست وزير رضاشاه) سنگين مي شود. توجه كنيد، اينك، رضاخان، شاه شده و بر تخت سلطنت نشسته است. در چنين مرحله اي، هر كسي جاي مدرس (مدرسي كه جنگ و گريزهاي فراواني با رضاخان داشته، از عمال او كتك ها خورده به توهين ها ديده، و حتي شركت در مجلس مؤسساني را كه به سلطنت پهلوي رأي داده حرام نامشروع مي دانسته، ولي بالاخره زورش به ديكتاتور نوظهور نرسيده و او بازي را برده و مسند قدرت را به صورت بلامنازع قبضه كرده است) باشد چه خواهد كرد؟ معلوم است! با خود خواهد گفت، «ما كه زحمتمان را كشيديم و مسئوليتمان را در جلوگيري از اين عنصر زورگو انجام داديم، خدا و مردم هم مي دانند، بسيار خوب، ديگر برويم خانه يا مدرسه و درس و بحث علمي مان را دنبال كنيم، تا زماني كه مردم سرشان به سنگ بخورد و سراغ ما بيايند و دوباره از نو حركت سياسي را شروع كنيم. درسمان را بدهيم.» اما مدرس (آن مرد بحران ها و آن مجاهد خستگي ناپذير) اين را نمي گويد، بلكه مي گويد، «تا به حال به هر دري زديم كه رضاخان از عرصه سياست حذف شود، نشد و او جنگ با ما را برد؛ حالا سلطان كشور شده و به بالاترين مقدم سياسي دست يافته است. بسيار خوب، مملكت قانون دارد و رژيم، مشروطه است ؛ او بايد سلطان مشروطه باشد و طبق قوانين مملكت، عمل كند. ما هم كمكش مي كنيم.»!‌از اينجا به بعد مدرس با رضاشاه وارد يك تعامل سياسي مي شود كه ريشه ها و ابعاد آن تاكنون چندان بررسي و كشف نشده و خوانندگان مي توانند شرح آن را در ليست مطالباتشان از اينجانب ثبت كنند، چون فعلا مجال پرداختن به آن نيست.
به هر روي مدرس حالا به رضاخان نزديك شده تا از ويژگي هاي مثبت او، از جمله قدرت و قاطعيتش براي سر و سامان بخشيدن به اوضاع استفاده كند و در عين حال جلوي شرارت ها و خودكامگي هاي او را نيز حدالامكان بگيرد. مدرس براي جلوگيري از خودكامگي ها و لفت و ليس هاي رضاخان (كه حالا ديگر پادشاه شده و در رأس حكومت است) و ژنرال هاي نو كيسه،‌مقتدر و بلند پروازي وي در كشور، وارد تعاملي «جهت دار و مشروط» با رضاخان مي شود واين، عملا آخرين فرصت حياتي او براي تعديل ديكتاتوري است. او در اين تعامل، مستوفي الممالك را به رضاشاه تحميل مي كند، چون مستوفي الممالك شأن و موقعيت سياسي اجتماعي مهمي دارد و رضاشاه از شرم او نمي تواند بعضي از كارها را بكند و دستورها را صادر كند. مدرس، مستوفي را به رضاشاه تحميل كرده وحالا مستوفي آمده تا دولت را تشكيل بدهد. طبعا بعضي از مهرها توسط شخص رضاشاه به كابينه تحميل مي شوند و نمي شود به هيچ وجه آنها را كنار گذاشت. مي ماند چند مهره باقي. مستوفي و نيز مدرس كه از پشت پرده اين جريان را اداره مي كند. بايد ببينند در اين موقعيت خطير چه كساني را بايد در جدول خالي كابينه، بگذارند كه در درجه اول از پس ژنرال ها و خشونت هاي نظامي رضاخان و نيز امثال تيمور تاش برآيند و در همان اولين برخورد، زير دست و پا نروند؟ طبعا مهم ترين خصوصيت اين افراد، بايد داشتن جوهر و جربزه باشد. وثوق الدوله، سابقه سوء دارد و به موقعش هم با او مبارزه شده است. اما جوهره و جربزه دارد ومي تواند از پس خيلي ها برآيد.
وثوق الدوله، در سال هاي آخر سلطنت رضاخان، مدتي پس از ذكاءالملك فروغي، رئيس فرهنگستان شد. در همين زمان بود كه روزي رضاخان، براي آنكه ترقيات كشور در زمان خويش را به رخ وثوق الدوله ورجال عصر قاجار بكشد، طبق نقل پسر وثوق الدوله علي وثوق، در كتاب «تفنن و تاريخ» (ص84): «از وثوق الدوله پرسيد، «زمان برادر زنت (نصيرالدوله) در ايران چند مدرسه داير بود؟» وثوق الدوله گفت، «به طور قطعي نمي دانم، ولي تخمينا چهار صد باب بود.» شاه رو به حكمت، وزير معارف، كرد و با تحكم پرسيد، «حالا تعداد مدرسه ها چقدر است ؟» حكمت جواب داد، «چهارهزار» (به فاصله هفت سال). شاه مجددا وثوق الدوله را مخاطب قرار داد و گفت، «چه مي گويي؟» وثوق الدوله فورا گفت، «تشنه ام.» آب آوردند. كمي از آن را نوشيد وباقي را بر كف اطاق ريخت و عرض كرد، «مقدار مدرسه و معارف همان بودكه در ليوان ملاحظه فرموديد. منتها ابتدا در ليوان متمركز بود واكنون پخش بر زمين شده و رطوبتي به همان جا رسيده است»! در واقع، مد نظر رضاخان،يك نوع «كميت گرايي» (بدون توجه به «كيفيت » امور) بود كه متأسفانه بلاي ذهن بسياري از ماها نيز هست و همين كميت زدگي بود كه ارتش رضاخاني با آن همه مخارج هنگفت و باد و برودت، به يك حمله متفقين از هم گسيخت و شيرازه اش متلاشي شد! و وثوق الدوله با آن تمثيل شيوا به وي فهمانيد كه درست است كه تعداد مدارس 100 برابر شده، اما حاصل و فايده آن 400 مدرسه بسيار بيشتر از اين 4000 مدرسه است. كميت رشد كرده، اما كيفيت پايين آمده است!

گفتن اين حرف به رضاخان، واقعا جربزه هم مي خواهد!
 

بله. ببيند كسي كه اين گونه به رضاخان پاسخ مي دهد و ضعف منطق وي را محترمانه آشكار مي كند، به هر حال آدمي جربزه دار بوده ومثل علي اكبر داور نيست كه وقتي رضاخان به او مي گويد، «برو بمير»، مي رود و واقعا مي ميرد(خودكشي مي كند)! مهم تر از وثوق الدوله، در برابر رضاخان، برادرش قوام السلطنه بود كه مرحوم مدرس، در شكستن سنگ ديكتاتور مخوف پهلوي، به او نظر داشت. مرتضي لنكراني، برادر آيت الله لنكراني و از فعالان سياسي دهه هاي 20 و 30 شمسي كه از نزديك با قوام السلطنه ديدار و تعامل هايي داشت، در گفتگوي ارديبهشت 1373 با اينجانب، داستان هايي شگفت مي گفت كه به برخي از آنها اشاره مي كنم. مي دانيم كه قوام السلطنه در زمان سلطنت رضاخان، مجبورا خانه نشين بود و پس از فرار وي در شهريور 1320 توانست دوباره به عرصه سياست باز گردد و دوبار نيز در سال هاي 1321 و 1324-1326 به نخست وزيري قوام پس از شهريور 20، در روز 17 آذر 1321با توطئه شاه و برخي دولت هاي بيگانه، تظاهراتي كور و گسترده در پايتخت بر ضد او راه اندازي شد كه با آشوب و غارت و كشتار همراه بود و هدف از آن، سرنگوني قوام از حكومت بود. قوام در جريان اين آشوب كه حتي به خانه او نيز حمله و اسباب آن غارت شد، صلابت و ايستادگي غريبي از خود نشان داد كه حقا کم نظير بود. آقاي مرتضي لنكراني، ضمن شرح فعاليت خود و برادرانش در آن غائله براي فرو نشاندن آشوب، نقل مي كرد كه قوام السلطنه در شام 17 آذر سراغ برادرم، حاج شيخ حسين، فرستاد و از برادرم خواست كه با وي ملاقات كند. حاج شيخ حسين براي ملاقات با قوام به كاخ گلستان رفت. در برگشت از نزد قوام، برايمان نقل كرد كه قوام تك و تنها آن بالا در كاخ گلستان نشسته بود و با تلفن پيوسته به اين و آن دستور مي داد و اوضاع را كنترل مي كرد. جمعي از آشوبگران (دار و دسته محمد علي مسعودي برادرزاده عباس مسعودي) به خانه قوام ريخته بودند كه بزنند و بشكنند و بچاپند. همسر قوام ترسيده وتلفن زده بود به همسرش كه بابا، دارند خانه را مي چابند، چاره اي بكنيد. قوام گفته بود اشكالي ندارد! بعد شاه زنگ مي زند. حاج شيخ حسين مي گفت، من نزد قوام السلطنه نشسته بودم كه ديدم شاه خودش زنگ زد و با اشاره به بحراني بودن اوضاع، گفت، «گويا مردم استعفاي شما را مي خواهند و با استعفاي شما، تهران آرام خواهد شد». يعني، بايد از نخست وزيري كنار بروي وكانديداي مطلوب من و اربابانم (ظاهرا سپهبد يزدان پناه و به قول فرنگي ها ژنرال سالن ) سر كار بيايد تا اين آشوب بخوابد، قوام السلطنه با نظر شاه مخالفت كرد و قيل و قال بالا گرفت. قوام با تحكم و قاطعيت تمام به شاه گفت، «اعليحضرت، زن جوان دارند و من حافظ نواميس مردمم.» يعني من اگر نباشم حتي به همسر تو هم تجاوز مي كنند. شاه باز به بركناري قوام اصرار و تهديد كرده و قوام گفته بود، «قربان، قلدري مي فرماييد» و گوشي را محكم روي تلفن گذاشت! به گفته مرتضي لنكراني، فرداي روز آشوب هم، يعني صبح 18 آذر، سپهبد امير احمدي را خواست و گفت، تو فرماندار نظامي هستي. برو كشور را امن كن.» او تعلل نمود و قوام گفت، «براي اين كار، كس ديگري هم هست.» كه در نتيجه، سپهبد سپر انداخت و به دنبال انجام اين مسئوليت رفت و غائله كاملا سركوب شد. قوام السلطنه، با وجود نقائصي كه داشت، آدم كاملا سركوب شد.قوام السلطنه، با وجود نقائصي كه داشت، آدم قوي استخوانداري بود و مهدي غفاري براي من نقل كرد كه در زمان نخست وزيري اش، پس از كودتاي 1299 و زمان سردار سپهي براي سفارت پس فرستاد (پيداست كه ماجرايي بوده و بين دولت ايران و سفارت بريتانيا درگيري بوده و سفارت بر انجام خواسته غير قانوني خود اصرار مي ورزيده و قوام از محتواي نام اطلاع داشته است.) مي گفت نامه را نخوانده براي سفير پس فرستاده بود! اين قصه مربوط به سال 1301 شمسي است، برادرم، احمد لنكراني، نيز نقل مي كرد در سال 1326 كه قوام از نخست وزيري بركنار شد و شاه او را با ماشينش به لاهيجان تبعيد كرد، همان روز بركناري قوام، با جمعي از سياسيون نزد قوام بوديم. گفت، «در زمان سردار سپهي رضاخان،‌من نخست وزير بودم و او وزير جنگ، روزي به من گفت، «فرمانفرما را وزير داخله (كشور) كنيد.» من پاسخي ندادم. چند روز بعد به من گفت، «من پنج هزار تومان از تو گرفته ام. » گفتم، «پنج هزار تومان را هم بخوريد. عيبي ندارد.» اينها را زماني مي گفت كه از قدرت بركنار و مجبور به ترك تهران شده بود. در همان بركناري قوام در 1326، محمدرضاشاه توسط سپهبد يزدان پناه (قدقدميرزا) به قوام پيغام داد، «دستور داده ام شما را تا لاهيجان اسكورت كنند.» قوام گفته بود، «من هيچ وقت با اسكورت راه نرفته ام.»و اسكورت شاهانه را نپذيرفته بود. يك چنين جنمي داشت. بگذريم...
مستوفي و مدرس مي ديدند كه در برابر رضاخان و چكمه پوشان وي، بايد كساني را وارد كابينه به رضاخان تحميل كنند كه جربزه و جنم رويارويي با آنها را داشته باشند و يكي از اين رجال با استخوان، وثوق الدوله است كه البته اين رجال استخواندار اگر مي خواستند پايشان را كج بگذارند. مدرس مثل شمشير دموكلس بالاي سرشان ايستاده بود و به جلوگيري بر مي خاست. مصدق، در نطق خود در مجلس ششم بر ضد وثوق الدوله و در اعتراض خود به حسن مستوفي بابت آوردن وثوق الدوله به كابينه خويش، خواهان و نگران حفظ استقلال ايران است و كينه مقدسش نسبت به سابقه خيانت بار وثوق الدوله ظاهرا مانع از آن مي شود كه در آن مقطع، اين ظرائف را درك يا به آن توجه كند. بعدا گفته در زمان خودش حتما اين امر را درك كرده كه بايد در اين باره هم پژوهش و تحقيق صورت بگيرد. مصدق در كابينه دومش (زمان نهضت ملي كردن نفت) در انتخاب اعضاي دولت، دقت و سختگيري خيلي بيشتري نسبت به كابينه اولش، انجام داد و برخي از تحليلگران، مسامحه او در كابينه اول را امري «عمدي» و به منظور كاستن از «نگراني و واكنش هاي منفي و كارشكنانه استعمار بريتانيا» نسبت به دولت ملي و تحكيم بنيان دولت جديد، شمرده اند و البته در همان كابينه اول هم، باز دكتر مصدق كار خود را مي كرد و عنداللزوم، نماينده سياسي خود در آمريكا (نصرالله انتظام متهم به ارتباط با انگليس) را به نحوي خارج از نزاكت ديپلماتيك پشت در مذاكرات خود با مقامات بلند پايه آمريكا جا مي گذاشت و بعد هم كه مذاكرات پايان مي يافت، به وي مي گفت، «چون به زودي اسرار مذاكرات پايان مي يافت، به وي مي گفت، «چون به زودي اسرار مذاكرات من با آمريكايي ها بر ملا خواهد شد، مي خواستم تو متهم به لو دادن اسرار به انگليسي ها نشده باشي!» تسامحي كه مرحوم دكتر مصدق در كابينه اول خود در امر انتخاب اعضاي دولت نشان مي دهد، در كلان قضيه، از سنخ همان تسامح (حساب شده و مدبرانه) مستوفي و مدرس در انتخاب وثوق الدوله است كه آن روز مورد اعتراض مصدق قرار داشت...
بدين ترتيب،برخورد مدرس در اينجا ابعاد و زواياي دقيقي دارد كه براي تحليل و قضاوت درست درباره آن، بايد به آنها توجه كامل داشت.
در نگاه بدوي (و بايد بگويم ابتدايي) به ماجراي دفاع مدرس از عضويت وثوق الدوله در كابينه مستوفي و مخالفت مصدق با اين امر، ظاهرا حق با مصدق بوده و انتقاد دكتر عبدالهادي حائري از مدرس به جاست؛ اما وقتي ابعاد و جوانب موضوع، مخصوصا زواياي پنهان اين امر و جغرافياي زماني و سياسي آن را در نظر مي گيريم، ماجرا شكل ديگري پيدا مي كند و به تبع آن، داوري مان تغيير مي يابد. در اين مقطع بايد كساني زمام امور را در دست بگيرند كه بتوانند در مقابل امير طهماسبي ها و بوذر جمهري ها و خدايار خان ها و امثال سرهنگ محمدخان درگاهي مشهور به «محمدچاقو» و تيمور تاش ها بايستند. اين افراد كيانند؟ آيا اين فرد خوب پارسا و به اصطلاح نماز شب خوان مي تواند جلوي اين گرگ ها بايستد؟ خير! در اينجا بايد «درشت ترين آدم ها را وارد عرصه كنيد. مدرس اگر مي توانست، قوام السلطنه را مي آورد و سراغ وثوق الدوله نمي رفت ؛ اما قوام السلطنه در آن زمان به اتهام توطئه چيني براي ترور رضاخان،‌دستگير و از ايران تبعيد شده بود(البته بعدها مستوفي نزد رضاخان شفاعت و زمينه بازگشت او را به كشور فراهم كرد و رضاخان هم اجازه داد كه او البته به عنوان فردي كاملا منزوي و دور از دخالت در امور سياسي به سر خانه و زندگي شخصي خود برگردد و مثلا مزرعه هاي چايش در لاهيجان را اداره كند!). قوام السلطنه كه در صحنه حضور ندارد، بنابراين بايد كساني را مصدر امور قرار داد كه جربزه و قوت نفس داشته باشند و بتوانند تا حد ممكن، جلوي لفت و ليس ها، غارتگري ها و آدم كشي هاي بركشيدگان حكومت كودتا را بگيرند. مشابه اين ايراد در امثال كسروي در قضيه شيخ خزعل به مدرس وارد كرده اند كه آن هم ناشي از سوء فهم يا غرض ورزي آنهاست و عبدالله مستوفي در «شرح زندگاني من» تحليل نسبتا خوبي در اين زمينه ارائه داده است. شيخ خزعل، سابقه عضويت در انجمن ماسوني و مغازله مستمر با انگليس ها در جنوب ايران را دارد، پس چطور شهيد مدرس، عليه رضا شاه، به او نزديك مي شود؟ جواب اين سئوال با خودش است! او مي خواهد با سنگ خزعل، ديكتاتور مهيبي را كه با كمك هاي بريتانيا مدتي است از راه رسيدن و فضا را به نحو روز افزون بر همه تنگ كرده و به زودي سرطان جاي آزادي و استقلال ايران مي شود. به جان خود بنشاند. در واقع، مصداق همان ضرب المثل فارسي، «كوبيدن مار به دست دشمن» است كه سعدي مي گويد. قرار نيست مدرس با اين نوع افراد همكاري کند تا مثلا به پست و مقامي برسد. او مثل يك بازيگر قهار مهره هايش را مي چيند و با آنها به ميدان حريف مي رود و هنرش هم در همين است، لذا ايراد كسروي كه مي گويد مدرس مي خواست شيخ خزعلي را كه چنين و چنان بود، نجات دهد، به هيچ وجه وارد نيست. مدرس در اوج ارتباط با شيخ خزعل، در نامه هاي سري كه به او مي نويسد، مي گويد، «مردم و آزاديخواهان از سوابق شما خيلي بدشان مي آيد بايد كارهايي بكنيد كه اين سوابق، پاك شوند.شروع كنيد به انجام يك سري خدمات به نفع مردم؛ مدرسه درست كنيد و فلان كار را بكنيد و بهمان كار را انجام بدهيد...!» بعد هم اگر شاخ گستاخي رضاخان به دست خزعل شكسته مي شد و آن وقت خود خزعل مي خواست پايش را اندكي كج بگذارد، مدرس در حد توان خويش،زمين و زمان را عليه او به هم مي ريخت! او با كسي تعارف نداشت و هر چيزي را در نسبت با پيشرفت آرمان هاي بلند و اصلاحي خويش مي سنجيد. من نمي گويم مدرس معصوم بود. خير، معصوم نبود و حتي گاه عباراتي از وي نقل مي شود كه مثلا در فلان موضوع با چند واسطه از انگليسي ها رودست خورده است و اين هم به دليل پيچيدگي بيش از حد سياست در ايران و طراري بيگانگان گوش به زنگ و مترصد جهت بلع اين كشور و ملت است كه سبب مي شود حتي سياستمدار تيزبين و فرهيخته اي چون قائم مقام فراهاني تا پايان عمر درنيابد كه منشي مخصوصش حقوق بگير انگلستان است.
اما سخن اين است كه فهم كار مدرس و شيوه هاي رندانه و مدبرانه او در حوزه سياست، آسان نيست و داوري درباره آن بزرگمرد، اگر بخواهد درست و دقيق باشد، نياز به اطلاع از خيلي چيزها و توجه به خيلي نكته ها و مؤلفه ها دارد.
اين نكته را شخصا از مرحوم لنكراني نشنيده ام، ولي يكي از دوستان دانشور ايشان (آقاي محمود راميان) در يادداشت هاي منتشر نشده خود از آقاي لنكراني نقل كرده است كه قيام مسجد گوهرشاد زير سر مرحوم مدرس بوده است. اگر آقاي راميان درست مطلب را منتقل كرده باشد، بايد بگويم مسئله، خيلي عجيب و قابل اهميت است. مدرسي كه سال ها در گوشه خواف و كاشمر افتاده و دستش ظاهرا از همه جا كوتاه است و علاوه بر اين، در شرايط كهولت به سر مي برد، هنوز هم در حياست سياسي و اجتماعي كشور خود تا اين حد تأثيرگذار است! مي خواهم بر اين نكته تأكيد كنم كه مرحوم مدرس تا لحظه آخر عمر، «مدرس» بود. از اطرافيان مرحوم لنكراني شنيده ام(و ظاهرا منشأ خبر خود لنكراني است) كه در تبعيدگاه مدرس، از وسط خانه اي كه وي در آن تحت نظر مأموران رضاخاني بود، جوي آبي مي گذشت. جوي مزبور از بالاي ده وارد روستا مي شد و از خانه مدرس عبور مي كرد و از پايين ده خارج مي شد. ياران و همرزمان مدرس، طبق قرار و تباني حساب شده قبلي، در بالاي ده، خطاب به مرحوم مدرس نامه مي نوشتند و در آن قضاياي موجود وكارهاي خود را شرح مي دادند و نهايتا مي پرسيدند كه تكليف چيست ؟ آن گاه كاغذ نامه را پاره كرده و به صورت قطعات كوچكي كه توجه كسي را جلب نمي كرد در مي آوردند و به داخل جوي آب مي افكندند.تكه پاره هاي كاغذ از طريق جوي آب به دست مرحوم مدرس مي رسيد. قبلا هماهنگ شده بوده است كه مثلا چه ساعتي و در چه روزهايي اين كار را بكنند؟ قاعدتا ساعاتي بوده كه مأمورين كمتر متوجه مي شده اند و شرايط، براي مدرس امن تر و مهيا تر بوده است. مدرس آن تكه كاغذها را از جوي خانه مي گرفت و مخفيانه مي برد و به هم وصل مي كرد و مي فهميد كه اوضاع از چه قرار است و دستور چه بايد باشد؟ و به همان نحو هم جواب مي داد. نامه را مي نوشت و سپس پاره پاره مي كرد و در ساعتي مقرر در جوب آب مي انداخت و يارانش در پايين دهكده از آب مي گرفتند و طبق دستور العمل هايي كه در آن آمده بود، عمل مي كردند! «شير شير است، گر چه در زنجير»!

شخصیتی مثل آیت الله مدرس که در واپسین سالهای عمر، در اوج پیری و در شرایط بسیار سخت تبعید و حصر، این گونه نقش خود را بر پیشانی حوادث مهم زمان می زند، باید هم الگوی خاص و عام گردد.
 

سياستگر معاصر و از دوستان ديرين مرحوم لنكراني، به برخي از خصوصيات در رفتار آقاي لنكراني اشاره مي كردندكه به اعتقاد ايشان، نوعي الگوگيري از مدرس بود و همين امر، نفوذ و تأثير شگرف مدرس بر فردي چون لنكراني را (كه خود يك سياستمدار فعال و با تجربه و صاحبنظر بود) نشان مي دهد.يكي از اين خصوصيت ها اين بود كه مرحوم لنكراني وقتي مي خواست نامه اي به مثلا يكي از مسئوليت دولتي وقت بنويسد، نامه را پشت كاغذ سيگارش مي نوشت. اما آن را در يك پاكت تميز مي گذاشت و قصدش از اين كار آن بود كه به مخاطب بفهماند، «من كاغذ خوب دارم، ولي استعمال آن ضرورتي ندارد، چون اولا اسراف است و ثانيا تو بيشتر از اين ارزشش را نداري!» آقاي سميعي معتقد بود كه اين رويه را آقاي لنكراني از آقاي مدرس فرا گرفته است. مي بينيد كه حتي در كارهاي عادي و معمول بزرگاني چون مدرس و لنكراني نيز، «اهداف چند منظوره» وجود دارند، چه رسد به
اقدامات اساسي و به اصطلاح استراتژيك آنها و شناخت دقيق اين زوايا و اهداف، مخصوصا در تحقيق جامع و همه جانبه شخصيتي چون آيت الله مدرس، شرط لازم براي تحليل مواضع سياسي و اقدامات بعضا سئوال برانگيز وي در مقاطع مهم تاريخي است.

برخي از مدرس پژوهان مبتدي در سال هاي اخير، شيوه هاي مدرس را در مواجهه با افرادي كه ذكر كرديد ؛ دليلي بر فراديني عمل كردن مدرس و تفكيك بين سياست و شريعت توسط او دانسته اند و اين ذهنيت به دليل مورد نقد قرار نگرفتن، رو به رشد است. تاكنون محققاتي نداشته ايم كه به اين مسئله بپردازند و برخي از متوليان مدرس پژوهي در جامعه ماهم اين نكته را مسكوت گذاشته اند كه البته شايدگرايش هاي فكري خود آنها هم همين را اقتضا مي كند. آيا از اين مقدمه مي توان اين نتيجه را گرفت كه نفس بهره گيري مدرس از افراد مختلف با پيشينه هايي از آن دست كه جناب عالي ذكر كرديد، دليلي بر فراديني عمل كردن مدرس نيست ؟ اين نتيجه گيري از شيوه مدرس را برخي، از جمله ملك الشعراي بهار، نيز ذكر كرده اند. او در تاريخ احزاب سياسي، دقيقا با همين مضامين از شيوه مدرس ياد مي كند.
 

با اين سئوال بسيار مهم و اساسي تان، وارد بحثي شديد كه استيفاي كامل آن، يك گفتگوي مستقل مي طلبد. يادم هست كه يكي از روشنفكران معاصر كه از او نام نمي برم، چون قصدم نقد افكار و آراء است، نه نقد افراد و اشخاص، در سال هاي اخير در يك ميزگرد تلويزيوني كه به بحث پيرامون شيوه حضرت امام (ره) و كلا فقها در مورد جنگ تحميلي مي پرداخت، چنين اظهار نظر كرد كه امام در جنگ با صدام، به شيوه «سكولار» عمل كرده است. چرا؟ چون همان كارهايي را در برابر تجاوز دشمن كرد كه يك وطن پرست سكولار مي كند، يعني مردم را بسيج كرد و به جبهه فرستاد و آنها هم جنگيدند و از كشور خود دفاع كردند. لذا نبايد در اين گونه موارد، چندان پاي دين و فقه را به ميان كشيد و سعي در انطباق اعمال ايشان با احكام ديني و فقهي داشت! در اين نوع برداشت و نگرش به دين، يك نقص اساسي و ساختاري وجود دارد. تلقي اين گونه افراد از مذهب و دين، يك تلقي خاص، محدود و تنگ است. اگر بخواهيم اين تلقي را به زبان ساده تر و صريح تر بيان كنيم، بايد گفت از نظر اين آقايان، دين يعني نماز و روزه و ديگر مسائل عبادي خاص؛ اما تعيين «راهنماي عمل» براي مسائل بي شمار مربوط به حوزه هاي اقتصاد و سياست و فرهنگ و جنگ و صلح و ديگر شئون روزمره حيات فردي و اجتماعي بشر، ربطي به دين ندارد و اسلام به هيچ وجه نظام اقتصادي و سياسي و امثال آن را ندارد. (اين مطلب اخير يعني فقدان نظامات سياسي و اقتصادي و... در اسلام را، گاه مي بينيم برخي از خوب ها نيز، روي عدم توجه يا عدم شناخت عميق و جامع از اسلام، مي زنند). از نظر روشنفكران ياد شده اسلام در اين گونه امور، احكامي ندارد و اگر هم داشته باشد، فقها آنها را از پيش خود ساخته و تراشيده اند يا از جاي ديگري آمده است! اين گونه «تلقي ها» و در واقع «توهمات»، در حالي است كه دين اسلام (با «مسيحيت» و ديگر اديان تحريف شده كاري نداريم و مقصودمان از اسلام هم آيين اهل بيت عليهم السلام و «تشيع اثني عشري» است)ديني «جامع» و«فرانگر» و «فراگير» است و به همه ابعاد و زواياي زندگي بشر، نگاه هدايتگر دارد. «تسامح» نسبي و جهت دار مدرس در انتخاب افراد براي همكاري سياسي، اولا ريشه در كمبود عناصر صددرصد شايسته و مطلوب سياي در آن مقطع از تاريخ ايران داشت و ما در مباحث فقها در باب «ولايت فقيه» نيز اين مضمون را مكرر مي بينيم كه اگر «فقيه جامع شرايط حكم و فتوا» در جامعه حضور داشت، زمام امر مسلمين (مثلا در پيشبرد و هدايت امر جهاد) به دست او خواهد بود و اگر فقيه پارسا نبود، «عدول مؤمنين» جايگزين فقيه خواهند شد و اگر عدول مؤمنين هم نبودند (از آنجا كه مثلا دفع دشمن متجاوز از مرزها لامحاله نياز به فرمانده وسرپرست دارد) «فاسق» آشنا با فنون رزم وداراي توانايي اداره امور سپاه فرماندهي و هدايت افراد را بر عهده خواهد گرفت.
ثانيا همكاري مدرس با اين گونه رجال، كاملا مشروط و جهت دار بود و به همين دليل هم مدرس (بر سر قرارداد 1919) با دوست پيشينش، وثوق الدوله، سخت در آويخت، با سليمان ميرزا (كه در قضيه مهاجرت، همسفر و همرزمش بود) در مجلس چهارم و پنجم، نبردهاي كرد، با رضاخان پس از هر نزديكي و تعاملي، دوري و تنافري داشت و حتي حسين مستوفي را (كه خاطرش براي مدرس بسيار عزيز بود) يك روز استيضاح كرد و با استيضاح وي، مستوفي از قدرت كناره گرفت. ثالثا مدرس، تنها با اين گونه رجال، كار نمي كرد و با ديگران نيز، همچون عالمان بزرگ تهران و ديگر نقاط (نظير حاج آقا جمال الدين نجفي اصفهاني و برادرش حاج آقا نورالله اصفهاني) و خصوصا رؤساي متدين و مبارز اصناف بازار تهران، همكاري تنگاتنگ و نزديك داشت و علاوه بر اين، رجال سياسي را كه با آنها كار مي كرد، جابه جا به رعايت بيشتر و بهتر احكام توصيه مي نمود، چنانكه ارتباطش با عوام، او را عوام زده نمي ساخت.
آقاي حسين شاه حسيني، از فعالان سياسي و اجتماعي پر اطلاع معاصر است كه پدرش (مرحوم حاج شيخ زين العابدين شاه حسيني از روحانيون فاضل تهران، مورد اعتماد و رجوع اصناف پايتخت و از ياران نزديك و همرزمان پايدار آيت الله مدرس بوده است. جناب شاه حسيني در گفتگو با اينجانب(مورخ اسفند 1372 ش) اظهار داشت، آيت الله حاج شيخ حسين لنكراني «در مجموع، به مدرس به عنوان يك "مراد" نگاه مي كرد و معتقد بود كه مرحوم مدرس شخصيتي است كه توانسته دين و سياست را در متن جامعه مطرح كند. مطلب مهم تري كه ايشان [لنكراني] به ما توصيه مي كرد، چون با طبقه تحصيل كرده و روشنفكر زمان، مرتبط بوديم، اين بود كه «آقا! مرد دين و سياست، مدرس بوده است، زيرا توانسته هم با مصدق السلطنه كار بكند، هم با مشيرالدوله كار بكند. او مرد دين و سياست بود. هم نماز اول وقتش را مي خواند، هم به حمد وسوره سايرين توجه داشت و هم امر به معروف و نهي از منكر مي كرد، به نحوي كه روزي به خود مستوفي الممالك گفت، «جناب مستوفي، بهتر نيست شما نماز را كه مي خوانيد اول وقت بخوانيد؟» و از اين رو شخصيتي بود كه مورد احترام همه بود. بعد مي فرمودند، «من در طول زندگي ام، شخصيتي چون مدرس نديدم. مدرس مي غريد و حرفش را مي زد و سياست را مي فهميد. درك سياسي داشت و آدمي نبود كه تحت تأثير عوام قرار بگيرد و عوام او را راه ببرند.» نيز مي گفت، «مدرس مي فرمود، آقايان ! خدا را هميشه حاضر و ناظر خود بدانيد.» حتي مي گفت، «يك روز حسين علاء به منزل مدرس در كوچه ميرزا محمود وزير آمده بود، من هم آنجا بودم. به حسين علاء گفت، «آقاي فرنگ رفته! تو مي خواهي فرنگ را در اينجا پياده بكني يا مي خواهي اينجا را ببري فرنگ؟! ما خودمان، يك ظرفي هستيم با يك محتوايي، فرهنگ هم ظرفي است با محتواي خاص خود؛ نه او به درد من مي خورد، نه من به درد او مي خورم. اگر چيزهاي خوب دارند، به ما بگوييد؛ ولي ما چيزهاي خوب، خيلي داريم. همه قرآن، چيز خوب است. من نمي گويم قرآن را ببريد فرنگ، ولي شماها اگر خوب بشويد ودستورات قرآن را عمل بكنيد، فرنگ كه مي رويد، خودتان مي شويد قرآن. گويي خود قرآن به فرنگ رفته است. لذا كوششتان اين باشد كه خودتان را خوب باشيد...».[لنكراني] مي گفت. (براي گفتگوي آقاي شاه حسيني با اينجانب ر.ك، مجله تاريخ معاصر ايران، سال 4، شماره هاي 12 و 13 و 17)
بدين ترتيب، تسامح مدرس، «تولرانس» مورد نظر آقايان پلوراليست ها نبود! «تدبير پخته» يك فقيه سياستمدار براي بهره گيري هوشمندانه از عناصر موجود در عرصه سياست آن روزها ايران جهت پيشبرد «اهداف اصلاحي»خويش بودكه تكليف آن اهداف و شيوه دستيابي به آنها نيز قبلا در ديدگاه فقيهانه وي از دين، تعيين و تبيين شده بود. آري، مماشات حساب شده و هدفمند مدرس، ريشه ديني و فقهي داشت و يا حداقل، اين شيوه عمل، در «مشرب فقهي» او مجاز شناخته شده و جا افتاده بود. من به اين آقايان توصيه مي كنم كه اين مشكل ساختاري را از دستگاه انديشگي و ديدگاه معرفتي خود بزدايند و ضعف يا سوء فهم خود نسبت به مباني عميق تشيع و عملكرد فقيهان شيعه را برطرف كنند. اين مشكل هم برطرف نمي شود، مگر با مطالعه جامع و عميق، مخصوصا درباره «فقه» و «كلام تشيع، آن هم تحت نظر اساتيد و كارشناسان فن. مرحوم آيت الله حاج شيخ حسن لنكراني به ميرزا كوچك خان خيلي علاقمند بود و تقريبا او را به عنوان مرد خدا قبول داشت. وقتي كه از ايشان مي پرسيديم، «علت شكست مرحوم ميرزا كوچك خان چه بود؟» مرحوم لنكراني پاسخ مي داد، «ميرزا، قاعده فقهي ترس يا تترس را نمي دانست.» ما در فقه اسلامي، در باب «جهاد»، قاعده اي داريم به نام تترس. ترس به معناي «سپر» وتترس به معناي سپر قرار دادن كسي يا چيزي است. توضيح اين قاعده فقهي چنين است : سپاه كفر، يك طرف ايستاده است و سپاه اسلام طرف ديگر و طرفين به سوي همديگر تيراندازي مي كنند. سران سپاه كفر براي نابودي و زمينگير ساختن ارتش اسلام، چاره اي مي انديشند و اسراي مسلمان را كه قبلا گرفته اند، در جلوي صفوف خود قرار مي دهند تا سپاه اسلام به ملاحظه اينكه تير به آن بي گناهان نخورد، دست از تيراندازي به سوي كفار بردارند و اين در حالي است كه باران تير از سوي سپاه كفر به جانب سپاه اسلام روان است! در برابر اين حيله ناجوانمردانه يا بايد ايستاد و تير خورد و از پا درآمد، يا بايد عقب نشيني كرد و ازخير جنگ با كفار گذشت و طبعا به همه خواست هاي تحميلي آنها تن داد و اين نيز، يعني نابودي كيان و عظمت اسلام مسلمانان. خوب، اسلام و فقه جامع و استوار آن چه مي گويد؟ مي گويد: چون پيروزي بر ارتش كفر و دفع تجاوز كفار، راهي جز تيرباران اسراي مسلمان ياد شده و برداشتن اين سد از برابر ارتش كفر ندارد. صف اسراي را تيرباران كنيد و سپس با باران تير، ارتش كفر را از پاي درآوريد. پس از خاتمه جنگ، اسراي مسلمان مقتول را به آيين اسلام و به عنوان شهداي جهاد اسلامي، محترمانه به خاك بسپاريد و خانواده آنها را نيز خانواده شهيد محسوب داشته و نيازهايشان را از بيت المال مسلمين تأمين كنيد! اين را در فقه، قانون «تترس» مي گويند كه به قول مرحوم لنكراني، ميرزا كوچك خان بدان توجه نداشت. مرحوم لنكراني چون درس خوانده بود و با علماي بزرگ ارتباط داشت، يكي از ويژگي هايش اين بود كه همه مواضع و اقدامات سياسي اش را دقيقا مبتني بر موازين فقهي مي كرد و همه چيز در ذهن او بر بنياد ديدگاه هاي فقهي و اسلامي، خيلي خوب با هم چفت و بست مي شدند. در اين باره نمونه هاي جالبي دارم كه فرصت تشريح آنها نيست. ايشان مي گفت، «مرحوم ميرزا كوچك خان، وقتي كه با سربازان و افسران روسي و انگليسي مواجه مي شد، بي مهابا پيش مي رفت، اما وقتي قزاق هاي ايراني كه مستقيم يا غير مستقيم تحت امر بيگانگان بودند، به جنگ ميرزا مي رفتند و مثلا اسير مي شدند و ناله و زاري راه مي انداختند، ميرزا از كشتن آنها پرهيز مي نمود و حتي دست نوازشي هم بر سرشان مي كشيد و احيانا پول توجيبي شان را هم مي داد و به سلامت روانه وطنشان مي كرد. و خوب، آنها كجا مي رفتند؟ باز به جاي اولشان نزد دشمن تيز چنگ مي رفتند و دوباره تجهيز مي شدند و احيانا در جايي ديگر و نبردي ديگر، به مصاف ميرزا و يارانش مي آمدند و اين بار،‌ديگر راه را هم بلد شده بودند و قوي تر مي جنگيدند.» البته اينكه در شرايطي خاص و روي برنامه و هدف خاص، به طور حساب شده، كس يا كساني از جبهه دشمن را به مقر نظامي اولشان برگردانيم، حسابي ديگر دارد و آنچه گفته شد، قاعده اصلي و كلي در مسئله است كه مي تواند استثنائي هم داشته باشد. به اين روشنفكران محترم كه قائلند شخصي چون امام راحل، چون در جنگ تحميلي، مثل ديگر عقلاي عالم رفتار كرد، پس شيوه عملش سكولاريستي بود، بايد گفت، «مگر قرار است احكام و وقاعد فقهي اسلام، بر خلاف «عقل و تجربه جمعي» بشر باشد؟! خداوند،، خالق «عقل» است و ائمه عليهم السلام رئيس و پيشواي «عقلا» يند و همان طور كه عقل، «حجت باطني» و عدل حجج الهي است، احكام اسلامي هم همگي، در اساس و گوهر، «معقول» فرو تافته از خورشيد «عقل كل» اند(هر چند ممكن است كه ما، به دليل نقص بينش يا اطلاعات، «حكمت» بعضي از آنها را درك كنيم.) آري، قرار نيست هنگامي كه مثلا با دشمن مواجه مي شويم، فرماني غير از فرمان عقل را به عنوان حكم شرع اجرا كنيم ! اصولا اين در فقه و اصول ما دقيقا بحث شده است كه بعضي از احكام شرع، «تأسيسي» هستند و بعضي «امضائي»، چنانكه برخي از آنها «مولوي» هستند و برخي ديگر «ارشادي» (ارشاد و راهنما به سوي حكم عقل در مسئله.) يعني شارع مقدس، در برخي از امور، از خود حكم تازه در نمي آورد، بله همان حكم تازه اي نمي آورد، بلكه همان حكم روشن عقل را (كه عقلا مي فهمند) در مسئله «امضا» مي كند. چنان كه احكام ابداعي و «تأسيسي» شرعيت هم، باز به نوبه خود، مبناي عقلاني دارند، حال يا عقل عادي و معمولي يا عقل برين. مشكل اين آقايان اين است كه نگاه و تلقي شان از اسلام، نازل و محدود يك جانبه و ضمنا آميخته يا تأثير پذيرفته از مكاتب و ايدئولوژي هاي رنگارنگ جديد (از ماركسيسم و سوسياليسم و تاليبراليسم و پلوراليسم و سكولاريسم و...) است. اينها به جامعيت و عمق احكام دين توجه ندارند كه عرصه هاي گوناگون از حيات فردي و اجتماعي بشر را پوشش مي دهد كه عقل هم در آنجا به نوعي نظر دارد و فراتر از اين، اساسا يكي از چهار منبع استنباط احكام شرعي و فقهي، در كنار كتاب و سنت و اجماع، «عقل» است كه هم در فهم روشمند و مضبوط كتاب و سنت و اجماع، مؤثر و پرتكاپوست و هم مستقلا بعضي از احكام را (نظير حسن عدالت و قبح ظل) تشخيص مي دهد و منشأ استنباط فقهي مي شود. انسان هر كاري كه بكند، در دايره فقه قرار داد كه خود مبتني بر چهار منبع و دليل عقل و اجماع و سنت و قرآن است. قرآن هم ما را به تعقل و تدبر دعوت مي كند ؛ لذا مرحوم مدرس هر كاري كرده، مبتني بر فقه بوده است، چون او يك فقيه پارسا و ملتزم است و كسي در اين امر كوچك ترين ترديدي ندارد. اويك فقيه دين شناس مسلم است كه محضر مرحوم آخوند را درك كرده است و چه در زمان مرحوم آخوند، چه بعدها و تا اواخر دوره رضاخان، يعني دوره شيخ عبدالكريم و شيخ ابوالحسن اصفهاني، هر وقت مي خواستند در مورد مجتهدي اصل دوم اقدام كنند، مدرس را در رأس فهرست بود و به او تكليف مي كردند و مي گفتند، «هيچ كسي كه نباشد، تو بايد باشي. اگر مدرس پارسا و فقيه كامل نبود، شيخ عبدالكريم حائري زير بار معرفي و تأييد او نمي رفت. مرحوم آخوند زير بار تأييد او نمي رفت. عمل و كردار مدرس هم كه تعهد اجتماعي و تقواي او را نشان داد. او يك فقيه پارسا و جامع الشرايط و صاحب حكم و فتواست و هر كاري كه كرده، روي بينش فراگير اسلامي شيعي اش كرده، لذا در بعضي از موارد هم كه شرايط را مناسب مي بيند، به مبناي فقهي عملش اشاره مي كند. بررسي نطق ها و اظهارات او در مجلس و جاهاي ديگر، از اين منظر، يك پژوهش جالب و ضروري و بسيار سودمندي است. مدرس هنگامي كه از درگيري هاي داخل مجلس خلاص مي شود، در مدرسه سپهسالار درس خارج فقه و اصول مي دهد، لذا در تسلط او به فقه كمترين ترديدي وجود ندارد.
سخن او هم كه مي گويد : سياست ما عين ديانت ماست، معروف است.
سخن پر مغز مدرس كه، «ديانت ما عين سياست ماست و ساست ما عين ديانت ما، و نيز «منشأ سياست ما، ديانت ماست.» از غايت شهرت، مثل سائر شده است و اين سخن او نيز از شهرت شايان برخوردار است كه مي گويد، «خداوند دو چيز را به من نداده، يكي ترس و ديگري طمع و هر كسي با مصالح ملي و امور مذهبي همراه باشد، من هم با او همراهم و الا فلا...». به نظر او،، «ما بايد قدم هايي را كه مقتضاي حفظ ديانت و حفظ قوميت و حفظ مليت خودمان است، برداريم و هيچ كاري و هيچ چيزي را مقدم بر اين كار قرار ندهيم.» مي بينيد كه همه جا بر دين و امور مذهبي تأكيد دارد و حتي اسلام رامنشأ سياست ومليت مي شمارد. ضمنا به ارج فقه و ديدگاه هاي كارشناسانه فقيهان در شناخت واجراي احكام مترقي اسلام كاملا آگاه است. او در «كتاب زرد» خود مي نويسد، «عقيده دارم تبادل فرهنگي در همه زمينه ها بين ممالكي كه علمي و عملي و صنعتي دارند، به نحو اكمل و احسن انجام شود. هيچ ملتي از علم و صنعت و علوم معرفه ي النفس ديگر ملل بي نياز نيست، جز اينكه ممالك داراي اعلم و صنعت، هر چه هم از ما قوي و اقوا باشند، كوچك ترين فهم و دركي از قوانين و اصول ديني ما ندارند. ما مخصوصا در علوم فقهي و قضاوت و ادبيات از همه ملل به علت كار و همت يك هزار ساله مان پيشرفته تريم. علم قضاوت در اسلام آن چنان كه در مجموعه قضاء در اسلام به ما رسيده به نحو اكمل مي تواند حافظ عدالت باشد، منتهي قاضي و قضاوت بدون هيچ گونه ترديدي بايد مجتهدين باتقوا و پرهيزگار باشند. مجتهدي كه وقتي نسبت به مسئله اي علم اليقين پيدا كرد، تاريك ترين زواياي آن را از نظر دور نداشته و هيچ نيرويي نتواند او را از اجراي باز دارد» (مجله ياد، سال 6، ش 21، ص 78).
در پيغام مشهوري هم كه توسط رحيم زاده صفوي (روزنامه نگار مبارز عصر مشروطه و پهلوي) به احمد شاه در پاريس مي دهد، از خوابي كه استعمارگران تحت عنوان «تجدد» براي محو «هويت» ملي اسلامي ما ايرانيان و غربزده ساختن آنان (نه «غرب شناس» و اهل «تعاطي علامانه و پاياپاي» با آن) ديده اند ياد مي كند و شديدا نسبت به آن هشدار مي دهد. صفوي پيام مدرس به شاه را (ظاهرا با پرداخت ژورناليستي خود) چنين مطرح مي كند، « از مذاکرات با سردار سپه [رضاخان] بر من مسلم شده است كه در رژيم آينده... از لحاظ حيات اجتماعي ايران... تيشه را قطعا به ريشه خواهند زد ؛ زيرا يكي از عوامل عمده مقاومت نفي ايراني [ در برابر استعمار و استبداد] همانا خصوصياتي است که در حيات اجتماعي وي موجود مي باشد... گذشته از نكات سياسي، در رژيم نويي كه نقشه آن را براي ايران بينوا طرح كرده اند، نوعي از تجدد به ما داده مي شود كه تمدن مغربي را با رسواترين قيافه، تقديم نسل هاي آينده خواهند نمود... قريبا چوپان هاي قريه هاي قراعيني و كنگاور با فكل سفيد وكراوات خودنمايي مي كنند، اما در زيباترين شهرهاي ايران هرگز آب لوله و آب تميز براي نوشيدن مردم پيدا نخواهد شد. ممكن است شماره هاي كارخانه هاي نوشابه سازي روزافزون گردد، اما كوره آهن گدازي وكاغذسازي پا نخواهد گرفت. درهاي مساجد و تكايا به عنوان منع خرافات و اوهام! بسته خواهد شد اما سيل ها از رمان ها و افسانه هاي خارجي كه در واقع جز "حسين كرد" فرنگي و "رموز حمزه" فرنگي چيزي نيستند، به وسيله مطبوعات و پرده هاي سينما به اين كشور جاري خواهد گشت؛ به طوري كه پايه افكار وعقايد وانديشه هاي نسل جوان، از دختر و پسر، تدريجا بر بنياد همان افسانه هاي پوچ قرار خواهند گرفت و مدنيت مغرب و معيشت ملل مترقي را در رقص و آواز و دزدي هاي عجيب آيسن لوپن و بي عفتي ها و مفاسد اخلاقي ديگر خواهند ساخت، مثل آنكه آن چيزها لازمه تمدن بوده است» (تاريخ بيست ساله ايران، حسين مكي، ج3، صص 315-316).
انسان ها، همه جا با «خصال روحي و اخلاقي » و «ديدگاه هاي نظري» و «باورهاي اعتقادي» شان عمل مي كنند و يكي از كليدهاي مهم براي تحليل رفتارها و تشخيص علل رويكردهاي افراد، آشنائي با همين خصال روحي و رفتاري و ديدگاه ها و مباني نظري آنهاست. مشكل كساني كه چنين تحليل هايي از رفتار مدرس وديگران مي كنند، چنانكه گفتم، مشكلي ساختاري در فهم دين است. آنها دين را درست نفهميده اند و طبعا پاسداران دين (يعني روحانيت) را هم درست نمي شناسند. اگر ما با دين و موازين ديني آشنا باشيم، امكان ندارد ولايت فقيه را به قول بعضي ها با «ديكتاتوري» نعلين و ساير ديكتاتوري ها يكي بگيريم. آنهايي كه با ولايت فقيه را به قول بعضي ها با «ديكتاتوري » نعلين و ساير ديكتاتوري ها يكي بگيريم. آنهايي كه با ولايت فقيه عميقا آشنايند، مي دانند كه از زمين تا آسمان فرق است بين ولايت فقيه با حكومت هايي كه نام مي برند. چرا چنين تصوري ايجاد مي شود؟ چون حكم به ظاهر مي نند و به عمق مسائل توجه ندارند. پاسخ سئوال شما، به طور خلاصه، آن است كه اساسا اين نوع نگاه، حتي در مورد پيغمبر (ص) و ائمه (ع) هم به اين تحليل مي رسيم كه فلان حركتشان ربطي به دين نداشته است! اين يك نوع تفكيك دين از سياست است و مرحوم مدرس اتفاقا اصرار داشت كه، «سياست ما عين ديانت ماست» و حتي «منشأ سياست ما ديانت ماست.» سخن فوق چيزي فراتر از «همبستگي» سياست با ديانت را مطرح ساخته و از «وحدت و اين هماني» سياست ودين سخن مي گويد كه البته اين دين و موازين ديني است كه تكليف سياست وشيوه ها و ابزارهاي آن را تعيين مي كند، نه بالعكس، ولاا ما كياوليسم است نه سياست ديني و الهي. اين آقايان با اين گونه تصريحات و تأكيدات مدرس، چه خواهند كرد؟ جالب است كه عين اين مضمون را جناح مرحوم شيخ فضل الله نوري هم در صدر مشروطه مطرح مي ساخت و عبارت رساله «تذكره الغافل و ارشاد الجاهل» نوشته حاجي ميرزا ابوتراب شهيدي قزويني (از ياران شيخ فضل الله و نظريه پرداز بزرگ مشروعه خواهان) مشهور است كه مي نويسد، «قانون اسلام، «جامع.... جمع ما يحتاج اليه الناس است و «قانون الهي ما، مخصوص به عبادت نيست بلكه جمعي مواد سياسه را بر وجه اكمل وائوفي داراست، حتي ارش الخذش» يعني جراحت مختصري كه مثلا به صورت كسي وارد كرده اند، و «ماها بايد بر حسب اعتقاد اسلامي، نظم معاش خود را قسمي بخواهيم كه امر معاد ما را مختل نكند و لابد چنين قانون، منحصر خواهد بود به قانون الهي، زيرا اوست كه جامع جهتين است يعني نظم دهنده دنيا و آخرت است.»

سلامت و صحت جريان «مدرس پژوهي» را در دوره معاصر، علي الخصوص در سال هاي اخير، چگونه ارزيابي مي كنيد؟
 

واقعيت اين است كه مورد مرحوم مدرس، از آغاز انقلاب تا كنون زحمات زيادي كشيده شده است. آقاي تركمان كار خوبي انجام داده و نطق ها واظهارات مدرس در ادوار مختلف مجلس را گردآوري كرده كه به صورت مواد و مصالح اوليه، در اختيار پژوهشگران قرار دارد. آقاي دكتر علي مدرسي زحماتي كشيده و چندين اثر تحقيقي در اين باره بيرون داده اند و از جمله، همراه دوستانشان در بنياد تاريخ انقلاب اسلامي، دو جلد كتاب در شرح زندگي و مبارزات مدرس منتشر ساخته اند. پيش از همه آنها، مرحوم سيد حسين مكي رنج برده و دو جلد كتاب در خصوص مرحوم مدرس (افزون بر اشاراتشان راجع به ايشان در جاي جاي كتاب تاريخ بيست ساله ايران) نگاشته اند. حتي مرحوم ملك الشعراي بهار در دو جلد تاريخ احزاب سياسي خويش،انصافا مسائل ارزنده اي را در مورد مدرس و مبارزات وي بازگو كرده است و تك نگاري هاي ديگري هم هست كه افراد ياگروه ها و جرايد منتشر كرده اند كه اگر اينها نبود، چه بسا ما از شهيد مدرس هم چهره اي محرف ودگرگونه شبيه چهره اي كه از شهيد بزرگوار، حاج شيخ فضل الله نوري در مكتب تاريخ نگاري مشروطه نقاشي شده، داشتيم. البته اين كارها، هيچ يك تحقيق و پژوهش كافي و نهايي نيستند و حتي هنوز برخي از ابعاد و اسرار مبارزاتي مدرس، نامكشوف مانده اند. خيلي بايد در اين مسير پيش برويم(و خصوصا از تكرار و رونويسي كارهاي انجام شده پرهيز كنيم) تا ان شاءالله برسيم به جايي كه شايسته بزرگمردي چون اوست.
مشكل اصلي در اين راه، همان مشكل موجود در مكتب تاريخ نگاري مشروطيت است كه در كتاب «شيخ فضل الله نوري و مكتب تاريخ نگاري مشروطه» به تفصيل پيرامون آن سخن گفته ام. پيش فرض ها ايدئولوژيك، حب و بغض هاي شخصي و حزبي و جناحي، فقدان تتبع و تحقيق كافي، درجا زدن در لايه هاي رويين حوادث و عدم رسوخ به كنه آنها، و كلا نقص بينش و درك تاريخي. در واقع، درك تاريخي ما، عمق و گستره خلوص لازم را ندارد و سطح آن پايين است. مشكل هم، همه جا فقط «نفهميدن» نيست، بلكه «بدفهميدن» است. به بيان ديگر، اولا تتبع مورخان و تحليلگران ما در مرحله گردآوري مواد و مصالح لازم براي تحقيق، ناقص است. اين ضعف، حتي در مورد آنهايي هم كه مايه گذاشته و سال ها كار كرده اند. وجود دارد. پيچيدگي بي اندازه برخي مسائل و حوادث خصوصا در تاريخ معاصر ايران نيز مزيد بر علت شده و بر ضعف بينش تاريخي ما افزوده و باعث درجازدن مورخان در سطح حوادث، و راه نيافتن به لايه هاي ظريف و پيچيده و پنهان قضايا شده است. در اين فضا، امثال حاج ملا علي كني و شيخ فضل الله كه خوب شناخته نمي شوند، هيچ، امثال مدرس هم گاه، عمق خدمات و مجاهداتشان مجهول مي ماند، يا در قالب دوستي، شخصيتشان تحريف مي گردد. تاريخ نگاري ما، در حد زيادي، در ذيل نزاع هاي شخصي و گروهي دوران مشروطه ونهضت ملي نفت و... قرار دارد و نوشته هاي حاصل از آن، در گوهر، بيانيه اي سياسي و حزبي بر ضد جناح رقيب است. طرفين نزاع رفته اند و بازماندگان يا ميراث خوران آنها، تاريخ را به نفع مورث، نقاشي مي كنند... در اين فضا، هر كدام به زيان ديگري، «مطلق» مي شوند و حجت موجه دعواها و ادعاي هاي كنوني قرار مي گيرند و چيزي كه در اين ميان مطرح نيست، كشف حقايق و علل واقعي شكست ها و پيروزي ها و دستيابي به «عبرت ها » و «تجارب» راستين تاريخي است. نكات مبهم و پنهان بسياري در تاريخ تشيع و تاريخ ايران، خصوصا دوران معاصر اين سرزمين وجود دارد كه سال هاي سال بايد محققان تيزبين و آگاه و منصف بيايند و كار كنند و خداوند و اولياي مطهر او هم كمك كنند تا به تدريج حقايق روشن و روشن تر شوند. البته بايد اذعان كرد كه در 30 سال اخير و پس از انقلاب، در امر تاريخ نگاري ايران، انصافا گام هاي نو و ارزشمندي توسط محققان انقلابي و نوانديش برداشته شده كه مايه اميد و قابل تقدير است، ولي هنوز با وضعيت مطلوب، فاصله زيادي داريم. من مشكل را عميق و كلان مي بينيم و معتقدم به يك يا چند نفر كه مثلا راجع به مدرس نوشته اند، منحصر نمي شود. مشكل، به نحو اساسي، در كليت تاريخ نگاري كشور ما به ويژه در دوران معاصر، وجود دارد كه در نتيجه آن، نه شيخ فضل الله نوري را درست شناخته ايم، نه مدرس را و نه حتي رضاخان و محمدرضا را. آخر، شناخت فرض كنيد «چرچيل» هم براي خودش، فن و لوازمي دارد؛ شايستگي و لياقت همه جانبه مي خواهد. «شيطان شناسي» هم هنر مي خواهد. فقط مولاي متقيان علي بن ابيطالب عليه السلام، نياز به شناخت ندارد، بلكه براي شناخت كامل ودقيق ايشان، بايد جناح مقابل ايشان را نيز دقيق و كامل شناخت:«تعرف الاشياء با ضدادها». ما طرفتين ماجرا را چنان كه بايد، نشناخته ايم.
ما بايد اين همه شتاب و عجله در قضاوت و كينه هاي ايدئولوژيكي را كنار بگذاريم. ما متوجه نيستيم كه مدرس، شيخ فضل الله نوري و حاج ملا علي كني، «سرمايه هاي ملي» ما هستند. رجال سياسي دلسوز و خدمتگزار ما نيز همين طور. امير كبير و مشيرالدوله پيرنيا و مستوفي الممالك هم سرمايه هاي ملي اند. اين بدان معنا نيست كه اينها «معصوم» اند. البته رجال ديني، به دليل شأن و جايگاه علمي و معنوي و اجتماعي خويش، نوعا در درجات بالاتري از سلامت فكري و رفتاري قرار دارند، اما اين گونه رجال نيز من حيث المجموع، در خط خدمت به ملت قرار داشته اند. حق انتقاد، محفوظ، بلكه ضروري است، اما تخريب بي رويه روا نيست. حمله به رجال ديني و سياسي كه به لحاظ انديشه و علمكرد، در يك داوري عالمانه و منصفانه، در خط خدمت به اسلام و اين گام زده اند، نوعي «نخبه كشي فرهنگي» است. «نخبه كشي»، فقط سياسي نيست و به از بين بردن اميركبيرها و قائم مقام ها منحصر نمي شود. شايد بدتر از آن، نخبه كشي فرهنگي است. يعني بيايي و از شخصيتي چون شيخ فضل الله (که به گواه تاريخ، برگزيده رهبر پارسا وفرزانه اي چون ميرزاي شيرازي، پرچمدار نهضت تنباكوست) چهره اي بسازي كه به هركسي كه ارائه مي كني، حالش به هم بخورد. اگر راست مي گويي تحقيقات مورخان نوانديشي را كه در سال هاي اخير زندگي نامه شيخ را تدوين كرده اند( و حقير، كوچك ترين  آنهايم)نقد كن و پاسخ آن را درياب. اي كار تو، چه فرقي با كار رضاشاه دارد كه رجال ايران را از بين برد و قحط الرجال ايجاد كرد؟! بلكه بايدگفت از كار رضاخان هم بدتر است، زيرا شخصيتي چون شيخ فضل الله ومدرس، پندار و گفتار و كردارشان، مي تواند الگوي نسل هاي متمادي به سوي فلاح و سعادت دارين باشد و تو با اين كارت، آنها را بي الگو مي كني و «بحران هويت» مي آفريني. آن وقت نسل جوان ما بايد سراغ الگوهاي بيگانه برود.

مرحوم مدرس، راج به شهيد حاج شيخ فضل الله نوري هم در نوشته هاي خود سخني دارد؟
 

شهيد مدرس در مورد شيخ فضل الله و كذب تبليغات مخالفان وي و پيامدهاي قتل آن بزرگوار در تاريخ ايران، سخني شنيدني دارد كه حيف است از آن دريغ كنيم. در «كتاب زرد»، با اشاره به شايعات و تبليغات جناح تندرو و سكولار صدر مشروطه بر ضد شيخ نوري، مي نويسد، «در همان روزها كه صحنه مسخره و توهين آميز ملاقات اميربهادر، فرستاده محمد علي شاه را با شيخ فضل الله نوري مجتهد مسلم منتشر كردند و دروغ وجعل بود، اگر علماي ما و تاريخ نويسان ما شوخي ومسخره نگرفته و به جاي باور نمودن، ريشه يابي كرده بودند كه اصل آن در قلب كميته هاي بلشويكي باكو[اشاره به فرقه اجتماعيون عاميون قفقاز] نوشته شده و با تمام قوت براي مردم بازگو مي كردند و قدرت طلبان [يعني كساني كه براي دستيابي به اهداف جاه طلبانه خويش، به دروغ خود را هودار شخصيت هاي ديني مطرح در عصر مشروطه نيز شيخ نوري و سيدين طباطبايي و بهبهاني، جا مي زدند] هم شيخي مشروعه وسيدي مشروطه خواه نمي شدند، آن همه كشمكش و در به دري و استبداد صغير كه بعد بالغ و كبير هم شد، به وجود نمي آمد. تاريخ نگاران ما فقط از چشمي كه كور شده بود نوشتند كه ديگر اين چشم پلك نمي زند و از علت كوري و باباقوري شدن آن چشم پوشيدند و اين نوشته ها را هم نامش را تاريخ گذاشتند و جوانان ما راهم به خواندنشان مجبور كردند. كشتن شيخ فضل الله، كه از اعلم علماي وقت بود، هم پيروزي بلشويك هاي اعزامي به ايران بود، هم پيروزي انگليس و هم ضايعه براي علماي نجف و ايران. حادثه بدي بود كه هنوز هم علل آن تاريخ همچنان، مجهول مانده...» (مجله ياد، سال 6، شماره 21، صص 9293).
داستان عجيبي درباره شيخ فضل الله نقل مي كنند كه بد نيست در پايان گفت و گويمان عرض كنم. پسر شيخ، آقا ضياء در زمان شهادت پدر در نجف مي زيست. چندي بعد از شهادت شيخ، از عتبات به ايران مي آيد. در بين راه، حدود كرمانشاه، دزدان به قافله او مي زنند و هرچه بود به غارت مي برند. در ميانه غارت كاروان نامي از شيخ فضل الله برده مي شود و رئيس دزدان متوجه مي شود كه بزرگ كاروان، پسر شيخ فضل الله است. مي پرسد، «فرزند كدام شيخ فضل الله هستي؟» مي گويد، «همان كه در تهران بود و به شهادت رسيد.»رئيس دزدها بلافاصله احترام مي كند و به يارانش دستور مي دهد اموال را كه بر مي گردانند، هيچ، كاروان را تا آن سوي اصفهان نيز كه محيط تقريبا امن مي شد، بدرقه كنند تا دزد به ايشان نزند! موضوع براي آقا ضياء خيلي عجيب جلوه مي كند واز اين احترام را مي پرسد. معلوم مي شود كه رئيس دزدا در ايام جواني، روزي در تهران دچار مشكل مالي مي شود و مردم، او را به محضر شيخ فضل الله حواله مي دهند و مي گويند، «نزد شيخ برو كه او حلال مشكلات است.» به خدمت شيخ مي رسد و عرض حال مي گويد و شيخ هم مشكل او را حل مي كند و اينك او پس از سال ها، روي به اصطلاح لوطي گري، كرم شيخ را با كمك به فرزندش تلاقي مي كند.اما جان كلام در اينجاست. رئيس دزدها جمله اي را مي گويدكه انصافا قابل تأمل وتعمق بسيار است وانسان را به ياد حرف حكيمانه و مشهور دزدي مي اندازد كه امام محمد غزالي را متنبه كرد. مي دانيد كه روزي دزدها به قافله اي مي زنندكه غزالي بقچه اي را مثل جان شيرين در برگرفته بوده و از خود جدا نمي كرده است. رئيس دزدها حساس مي شود كه لابد گوهر شاهواري است كه اين مرد، اين گونه تنگ در بغل گرفته و تحويل نمي دهد! مي پرسد، مگر در اين بقچه چيست؟!» غزالي پاسخ مي دهد، «دفتر يادداشت من است كه نكات علمي را در آن درج كرده ام و اگر از دست بدهم معلوماتم به ياد مي رود.» رئيس دزدها مي گويد، «دانشي كه يك راهزن بتواند آن را از تو بگيرد، ارزشي ندارد. دانش بايد در قلب و مغز انسان باشد كه از وي جدايي پذير نباشد»! و همين اندرز، به قول غزالي، او رااز خواب گران بيدار مي كند و از آن پس مي كوشد كه مطالب را در قلب خود حك كند. اين مطلب به صورت حكمتي جاويدان در تاريخ مانده است. باري، سخن رئيس دزدها به فرزند شيخ فضل الله نيز، كلامي حكمت آميز بود كه به نظر من، آن را نيز بايد زينت بخش اوراق تاريخ كرد. رئيس دزدها با آقا ضياء گفت، «اگر امثال شيخ فضل الله در اين كشور زنده مي ماندند و ارج و احترام لازمه به آنان گذاشته مي شد و امكان دوام خدمت به ملت را داشتند، سرونوشت من و امثال من به دزدي نمي كشيد»! لذا بنده معتقدم نخبه كشي فرهنگي به هيچ وجه كمتر از نخبه كشي سياسي نيست و شايد هم بدتر از آن باشد. من، در درجه اول به خودم و بعد به ديگران توصيه مي كنم كه بياييم از حب و بغض هاي جناحي و پيش فرض هاي ايدئولوژيك و اظهار نظرهاي عجولانه و غير منصفانه (كه بعضا با ژست علمي و روشفكري صورت مي گيرند)، دست برداريم وتاريخ را با پژوهش و تحقيق و دقت وانصاف بيشتري بررسي كنيم تا عبرت شود براي نسل فعلي. آن چيزي كه من خيلي حسرت و غصه اش را مي خورم، فقدان «عبرت» است. اگر اسرار تاريخ ايران وعلمكرد رجال اين سرزمين، همان گونه كه در واقع هست، بر ما مكشوف گردند، بهترين درس براي ديپلماسي امروز كشورمان وحل مشكلات و معضلات داخلي و خارجي اين مرز و بوم است كه بعضا غير قابل حل مي نمايند. ما با ضعف يا سوء فهم تاريخي خويش، خود و نسل هاي اين سرزمين را از دستيابي به عبرت ها و تجارب راستين تاريخ ايران محروم مي كنيم و خواندن و نوشتن و تحليل كردنمان بر اساس منافع واهداف شخصي و حزبي و جناحي است. ابتدا به خودم و سپس به ديگران توصيه مي كنم كه ابزار و لوازم كافي براي تحقيق دقيق، عالمانه و منصفانه تاريخ را فراهم آوريم و از آنچه مستقيم و غير مستقيم به درك خالص و ژرف تاريخي مان آسيب ميزند، بپرهيزيم به فرموده امير كلام، مولاي متقيان علي عليه السلام، «هر كس از تاريخ، عبرت نگيرد، لاجرم خود عبرت ديگران خواهد شد.»
منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره 25
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین