کد خبر: ۳۶۹۰
تاریخ انتشار: ۰۷ آذر ۱۳۹۳ - ۱۹:۳۸
نويد شاهد: دكتر مدرسي با بيش از 60 سال پزوهش درباره مدرس و انتشار بيش از ده اثر در اين باره خود نيز در روند پژوهش هايش با بسياري از سوالات روبه رو بوده و براي يافتن پاسخ آنها تلاش كرده است از اين رو روايت مدرس پژوهي او مي تواند به تنهايي پاسخ بسياري از پرسشها باشد.
مرحوم مدرس قاعدتاً نواده زياد دارد. چرا در ميان آن ها شما انگيزه پيدا كرديد كه درباره شخصيت و زندگي ايشان، تحقيقات گسترده اي داشته باشيد؟
اجازه بدهيد صحبتم را با يك شعر شروع كنم كه نيايش هم باشد:
اي با نامت جهان آغاز شد دفتر ما هم به نامت باز شد
دفتري كه از نام تو زيور گرفت كار آن از چرخ بالاتر گرفت
و اما اينكه مي گوييد نوادگان مدرس زيادند؛ اين طور نيست. همين خالا هم كه حدود هفتادمين سال شهادت ايشان است، نوادگان مدرس از پنج نفر تجاوز نمي كنند. خود مدرس در يكي از وصيت نامه هايش كه نسخه آن را به شما مي دهم، مي گويد، «بچه هاي من! ببينيد جد شما از در تهران ماندن و وارد سياست شدن چه چيزي ديد كه شما مي خواهيد راهش را ادامه بدهيد. شما يا معلم باشيد يا طبيب.» و اتفاقاً بازماندگان ايشان يا معلم بودند يا طبيب و به هيچ كار ديگري هم كار نداشتند. اما علت علاقه من به شخصيت و زندگي ايشان اين است كه مادرم تمام مسائلي را كه در طي اين دوران بر سر مدرس و خانواده اش آمده بود، برايم تعريف كرده بود. مادرم صبح ها كه بلند مي شدنماز بخواند، سوره ياسين را با صداي بلند مي خواند. من با آواي قرآن او از خواب بيدار مي شدم. نماز مي خوانديم و او داستان زندگي آقا را نه به شكلي منظم كه به صورت پداكنده تعريف مي كرد. مثلاً نقل قول مي كرد كه مرحوم مدرس چهار بچه يتيم را از اصفهان آورد تهران. يك همسايه اي به اسم خانم فخيم السلطنه داشتند كه روزها مي آمد از بچه ها نگهداري مي كرد وشب كه آقا برمي گشت بچه ها را تحويل ايشان مي داد. يادم هست كه مادرم او را مادر خطاب مي كرد. مدرس يكي از فرزندانش، يعني آقا سيد اسماعيل را فرستاد مدرسه سپهسالار… بيانات مادرم به صورت تاريخ و قصه در روحيه من كه تك فرزند بودم، تأثير عجيبي گذاشته بود. در آن زمان كه كلاس هشتم بودم، به قول مادرم كه صحيح هم مي گفت بر تمام جوانب و جزئيات زندگي مدرس واقف شده بودم. در شهرضا در كلاس سوم متوسطه درس مي خواندم كه كتابي از مرحوم خواجه نوري به دستم رسيد.اين كتاب بعد از شهريور 1320 منتشر شد. او اين كتاب را به اين دليل نوشته بود كه رضا خان را در قبال كشتن مدرس تبرئه كند و دائماً در كتاب تكرار كرده بود كه مدرس جاه طلب بود و يك عده از عمله هاي ورامين را به عنوان تأمين مدرسه سپهسالار آورده بود آنجا وقتي كه رضاخان به مجلس مي رود، او را بكشد و طبعاً به رضاخان حق داده بود كه وقتي قرار است مدرس مرا بكشد، چرا من دست روي دست بگذارم و نگاه كنم؟ و در واقع پيشدستي كرده بود، بنابراين حق داشت كه مدرس را تبعيد كند و ديديد كه او را ده سال هم زنده نگه داشت، ولي مدرس از عقيده اش برنگشت و به همين دليل رضاخان دستور قتل او را داد. اين كتاب واقعاً دگرگونم كرد. در مدرسه سپهر شهرضا، من به تنهايي شده بودم يك فرد سياسي و وقتي زنگ مي خورد و بچه ها مي رفتند، تخته و گچ در اختيار من بود كه از آن شعارهاي تند آن زماني بنويسم. تصميم گرفتم شرح حال مدرس را آن گونه كه مي دانستم، بنويسم. در آن زمان كسي جرأت نمي كرد اسم مدرس را ببرد. ما حتي خودمان وقتي مي رفتيم در دبيرستان يا جاهاي ديگر اسم بنويسيم، جرأت نمي كرديم بگوييم نوه مدرس هستيم. وقتي مي پرسيدند از كدام مدرسي ها هستيد؛ مي گفتيم مدرسي هاي دهات اصفهان، چون دهات اصفهان مدرسي زياد دارد. مدرس نجف آبادي مدرس يزدي و…. هر كسي كه جدش تدريس مي كرده ، نام خانوادگي اش مدرسي بوده. ما نهايتاً سعي مي كرديم كه ما را نشناسند، وگرنه برايمان گرفتاري ايجاد مي كردند. من رفتم در سجل احوال شهرضا شناسنامه بگيرم. فردي كه مسئول بود نمي توانست بخواند. برايش خواندم علي مدرسي اسفه. پرسيد همين اسفه؟ گفتم بله. پرسيد شماره شناسنامه؟ گفتم همان جا نوشته. تا آن روز نمي دانستم شماره شناسنامه را بايد حفظ كرد. از اصفهان آمده بودم و مي خواستم بروم در مكتب خانه اسفه اسم بنويسم. من پنج شش سال در خدمت واعظ و پيشواي اسفه، مرحوم ملا حسين جليلي بودم، اين مرد واقعاً برايمان زحمت كشيد. نزد او قرآن، گلستان، بوستان، كليله و دمنه ، قابوسنامه، آيات منتخب قرآن، صرف و نحو عربي را خواندم و در اين مدت شش سال، دقيقاً كار ده پانزده سال يك طلبه جدي را در قم انجام دادم. موقعي كه وارد مدارس رسمي شدم تا انتهاي دوران تحصيل از آن خرمن، توشه برگرفتم. خدا رحمتشان كند، واقعاً كار مي كردند. بعد قرار شد وارد مدارس جديد بشوم كه اين هم علت داشت و بد نيست ذكر كنم كه چرا. مدرس را در 1316 شهيد كردند. در سال 1320 كه رضاخان فرار كرده بود، نامه اي به اسفه آمد و در همان مسجدي كه ملاحسين درس مي داد، آمدند و پيغامي را دادند. ملاحسين سراسيمه حركت كرد به طرف منزل آسيد علي اكبر كه برادر آقا بود. در آنجا ديدم كه نامه اي همراه با اشياي مربوط به آقا آورده اند كه بعدها من اين اشيا را دادم به موزه مدرس در كاشمر. در سال 1321 ما را دعوت كردند كه برويم تهران و ناظر محاكمه قاتلين مدرس باشيم. حالا ديگر همه روزنامه ها و شبنامه ها درباره مدرس مي نوشتند. عده زيادي جلوي دادگستري اعتراض كردند كه اين دادگاهي كه قاتلين مدرس را محاكمه مي كند، دادگاه قانوني نيست. دادگاه كيفري است. اينها قاتلند و بايد در دادگاه عمومي محاكمه شوند، چون دادگاه كيفري نمي تواند حكم اعدام بدهد. يادم هست يكي رفت بالاي يكي از درخت هاي مقابل دادگستري و از كيسه بزرگي مثل گليم بود ، اعلاميه هايي را درآورد و پخش كرد. دكتر عبده دادستان بود ودكتر ملكي هم كه خدا رحمتشان كند، وكيل افتخاري فرزندان مرحوم مدرس بود. آقا شيخ الاسلام ملايري و سيد جلال تهراني و مرحوم زعيم هم بودند كه اين آخري از طرفداران آقا بود و فرار كرده و به اروپا رفته بود و بعد از شهريور 20 برگشت. اينها و يكي دو نفر ديگر از نمايندگان مجلس كه اسمشان يادم نيست، حضور داشتند. من وارد اتاق شدم و بدون اينكه بدانم برداشتن كلاه، از سر، نشانه ادب و احترام است، اين كار را كردم. آقاي دكتر مدرسي مرا به شيخ الاسلام ملايري معرفي كرد و گفت كه همشيره زاده او هستم. آقاي شيخ الاسلام گفت: اين خواهر زاده شما خيلي با استعداد است. حيف است در اسفه بماند. او را بفرستيد به مدارس جديد.
شهرضا تا كلاس سوم متوسطه داشت. در آنجا از ما امتحان گرفتند كه ما را در چه كلاسي بگذارند. ما از لحاظ رياضي مسئله داشتيم و ضرب و تفريق هاي امروزي را نمي دانستيم و سياق را به شكلي كه در بازار بود، تا يك ميليون مي توانستيم بنويسيم. حساب و هندسه را بلد نبوديم ولي از نظر ادبيات، از همه معلم ها جلو بوديم. خلاصه رفتيم مدارس جديد و من از همان موقع تصميم گرفتم كه تاريخ زندگي مرحوم مدرس را بنويسم و شايد هم روح متعالي آقا بود كه در همه جا همراهم بود و اين لطف و عنايت خداوندي بود كه اين عشق را در وجود من گذاشت. بقيه نوادگان آقا كه همه شان الحمدلله تحصيلكرده هستند، هيچ كدام در اين جريان وارد نشدند. مرحوم مدرس چهار پسر داشت. مرحوم سيد اسماعيل بود كه در آن زمان ليسانس و فوق ليسانس بود. دكتر عبدالباقي مدرسي بود كه فرزندانش همه در آلمان ويكي در فرانسه درس خواندند. هر موقع كه دكتر مدرسي درباره آقا حرف مي زد، من يادداشت مي كردم و بعد با كمك خودش تصحيح و تكميل مي كردم. آقا خواهري داشت به اسم زهرا بيگم. پسر اين زهرا بيگم به نام آميرزا حسين، شاگرد خود آقا و شاعر بود و تخلص قانع داشت و صاحب ده جلد كتاب هم هست. ايشان هم از جمله كساني بود كه خيلي به مرحوم مدرس علاقه داشت و به خواف هم رفته بود. يادداشت هاي خواف ايشان و مطالبي را كه مي گفت يادداشت و جمع وجور كرده ام. نه اينكه ساير نوادگان مدرس به اين چيزها بي توجه باشند. مسيري كه من انتخاب كرده بودم غير از مسير آن ها بود. ما روزهاي جمعه مي رفتيم پيش آقاي دكتر عبدالباقي مدرسي. ايشان شرح حال پدرش رابه تناسب مجلس براي همه تعريف مي كرد و همه هم گوش مي دادند، ولي تنها من بودم كه يادداشت و جمع آوري مي كردم و آنچه را كه در كتاب مرد روزگاران ديده ايد، يادگار آن زمان است.
شما قطعا دستيابي به اسناد و مدارك درباره زندگي مرحوم مدرس، زياد سفر كرده ايد. قصه ها و رويدادهايي كه هيچ وقت از ذهنتان نمي روند كدام اند؟
موقعي كه سال 1332 آن كتاب را شروع كردم، يك شور و التهاب مليتي در ايران پيدا شده بود و مردم پس از سال ها استبداد و احساس حقارت، داشتند خودشان را پيدا مي كردند. ملت ايران مي خواست به دنيا ثابت كند كه ما ملتي هستيم با اين ويژگي ها، كاري ندارم كه موفق شد يا نشد. اين ها يك مسائل تاريخي هستند كه در فرصت ديگري بايد درباره شان بحث شود. در آن زمان بالاخره درباره مدرس حرف زد. در همان زمان شاه رفت به مشهد وعده زيادي، منجمله حاج آقا حسين ملك با او صحبت كرد كه مردم اينجا خيلي به مدرس علاقه مندند. شما بيا سد رو بشكن و پولي بده كه ما اينجا زميني بخريم. شاه بيست هزار تومان داد كه دو هزار متر زمين خريدند براي مقبره مدرس و بعدها خود كاشمري ها همت كردندو پنجاه هزار متر زمين براي اين مقبره خريدند. ما هم رفتيم و قبر مدرس را پيدا كرديم. ببينيد عظمت كار تا كجاست. سنگي را كه براي گم نشدن قبر مدرس گذاشته بودند. مادر اسدالله علم تهيه كرده بود! او به يكي از بانوان كاشمر پول داده بود كه اين سنگ را ببرد و داخل قبر بگذارد. قرار شد سنگ را به اندازه سي سانتي متر زير خاك بگذارند كه قبر گم نشود، چون دائماً مي آمدند زمين را صاف مي كردند كه قبر معلوم نباشد. آن خانمي كه اين كار را كرده بود، همسر يك پاسبان بود و ما را برد و قبر را نشانمان داد. به هر حال در حضور عده اي خاك را كنار زديم و سنگ قبر در آمد و آن خانم گفت كه اين سنگ قبر را خانم امين شوكت الملك داد به من كه بياورم بيندازم روي قبر، يعني مادر و زير دربار، كاري ميكند كه قبر مدرس گم نشود! ببينيد كار خدا را. آدم متحير مي شود كه لطف خدا از كجاست تا به كجا. آن هايي كه بي اعتقادند، واقعاً نمي دانم چطور اين چيزها را توجيه مي كنند؟ با پيدا كردن اين سنگ قبر، دقيقا مثل اينكه گنج هاي خسرو پرويز را پيدا كرديم. قصه جالب ديگر وقتي بود كه من رفتم به سنندج. من ناچارم وقايع را به اشارتي بگويم و رد شوم. مي دانيد كه مرحوم مدرس دوسال براي تشكيل دولت در مهاجرت، در كرمانشاه بود. من فكر مي كردم كه مدرس در اين دوسال قطعا در آنجا آثاري گذاشته است. دو نفر را ديدم به نام آقاي مهدوي و آقاي سردار قليچ خاني كه مطالبشان را داده ام عينا در يكي از روزنامه ها چاپ كرده اند. مي خواستم بگذارم در كتاب مرد روزگاران، ولي تا آن زمان آماده نشد. سردار قليچ خاني از كردهاي قوي آنجابود كه احمد شاه شمشيري را به او هديه داده بود و او هم گذاشته بود بالاي سرش. احتمالاً قليچ به معناي شمشير است . نام سردار را هم احمدشاه به او داده بود. او گفت مدرس وقتي آمد اينجا ما را زنده كردو مدرس خصلتاً مانند پيغمبر بود. ديدن اين مرد برايم خيلي جالب بود و آقاي دكتر مدرسي گفته بود موقعي كه من در زمان مصدق رئيس بهداري كردستان بودم رفتم خدمت آيت الله مردوخ كه ديگر خيلي پر و شكسته شده بود. وارد اتاق پذيرايي اش شدم كه خيلي هم بزرگ بود. بعد ها من هم به ديدن آقاي مردوخ رفتم، ولي ايشان گفت من و شما بايد برويم جاي ديگري. از يك راه باريكي رفتيم به اتاق كوچكي و عين اتاقي را كه دكتر مدرسي برايم مجسم كرده بود جلوي چشمم ديدم. آيت الله مردوخ فرمودند: آقاي مدرسي! بفرماييد آنجا بنشينيد. آنجا جاي جد شماست و شما وارث آنجا هستيد و به هيچ كس ديگري اجازه نداده ام آنجا بنشيند. بجز پسر مرحوم مدرس و حالا شما كه نواده اش هستيد. حدود نيم ساعت سه ربع آنجا بودم و ايشان درباره مدرس صحبت كرد و گفت كه چطور ما به عنوان شيعه وسني، عليه هم كار مي كرديم و پراكنده بوديم و مرحوم مدرس همه ما را آشتي داد. يك روز فقه شيعه درس مي داد و همه ما را جمع مي كرد وبه ما تفهيم كرد كه همه اهل يكتاپرستي هستيم، پيامبرمان يكي است، قرآنمان يكي است و دليل ندارد اختلاف داشته باشيم، چون از اين اختلاف، ديگرانند كه بهره برداري مي كنند و خلاصه اوضاع ما را دگرگون كرد. متأسفانه من هيچ كتابي درباره اين انسان بزگوار نديده ام. چندين بار تصميم گرفته ام بروم آنجا و تحقيقي بكنم و درباره آيت الله مردوخ به عنوان متفكر نوانديش كه افكار مدرس را با آن وضعيت و آن شرايط دشواري كه بود با همه وجود قبول داشت، چيزي بنويسم. او مي گفت بعد از ائمه اطهار ، در اسلام مردي مثل مدرس نداشته ايم. خدا شاهد است كه عين اين حرف را مرحوم راشد هم زد و گفت تاريخ براي من ثابت كرد كه بعد از ائمه اطهار، ما مردي مثل مدرس نداشته ايم.
از برجسته ترين نقل قولهايي كه از افراد درمورد مرحوم مدرس شنيده ايد و به چندتايي اشاره كرديد، شمه اي بفرماييد.
براي من دو نفر پاسبان كه نگهبان مدرس بودند برجسته ترين حرف ها را زدند. رئيس زندان مدرس كه در بحث ديگري به آن اشاره خواهم كرد، عباسقلي ديهيم بود كه درباره مدرس با من صحبت كرد. دونفر هم خبرچين مدرس بودند و مدرس با آنها كار و هردويشان را به دو نفر روحاني تبديل كرد. من با آنها صحبت كردم. افراد در ارتباط با مدرس متفاوتند. كساني كه اهل سياست بودند با او ارتباط داشتند و درباره اش اظهار نظر مي كنند. عده اي افراد عادي هستند كه از روي عاطفه و احساسات درباره او حرف مي زنند و گروه سوم كساني هستند كه مدرس آنها را پرورش داده، به آن ها كمك كرده و با هم رابطه عاطفي برقرار كرده اند. من از سه نفر سه تا نقل قول دارم.يكي همين مرحوم مردوخ رحمة الله عليه هست. يكي هم آقاي راشد است. من چندين بار با مرحوم راشد صحبت كردم. او هم خيلي به مدرس علاقمند بود و مي گفت: ما فكر مي كرديم اگر مدرس را كه اين همه طرفدار دارد بگيرند و ببرند كه زنداني كنند تهران به هم مي ريزد. هميشه هم فكر مي كرديم موسي بن جعفر (ع) را كه يك امام شيعه و فرزند پيغمبر (ص) است مي گيرند و مي برند و هفت سال زنداني مي كنند و هيچ كس هم چيزي نمي گويد. زنداني شدن مدرس، زنداني شدن موسي بن جعفر(ع) را براي ما روشن كرد. من معتقدم بعد از ائمه اطهار ما هيچ كس مثل مدرس نداشته ايم. اين اظهار نظر دوستان مدرس است. در كتابخانه مجلس هم سخني شنيدم از مرحوم تقي زاده. من از همه شان به نيكي ياد مي كنم، چون نمي توانم قضاوت كنم كه تقي زاده به بهشت مي رود يا به جهنم. اين قضاوت كار خداست.
در انتشار آثارتان در مورد مرحوم مدرس با چه موانعي روبرو شديد و آن ها را چگونه چاپ كرديد؟
اولين كتاب من كه 20 سال روي آن كار شده بود؛ اولين كتاب مستندي بود كه درباره مدرس منتشر مي شد و بعدها سند همه كتاب هاي ديگر واقع شد و هركسي به يك صورتي گوشه اي از آن را تصاحب كرد كه حلالشان هم باشد و مسئله اي نيست، اين را من قبل از انقلاب نوشتم و آماده كردم. دوستاني داشتيم كه به ما لطف داشتند. احتمال اين وجود داشت كه بريزند و كتاب را ببرند براي همين ده نسخه از آن تهيه كرديم و گذاشتيم نزد دوستان مختلف كه اگر ريختند . چند نسخه اي را بردند، نسخه هاي ديگر بمانند و از بين نروند. تا اينكه اين جريان را به وسيله محمدرضا طالقاني و يك نفر ديگر به سمع آيت الله طالقاني رسانديم كه اين كتاب را نوشته ايم و آماده است و نمي توانيم با آن كاري بكنيم. گفتند كتاب را بفرستيد ببينم چه كار مي توانم بكنم. كتاب را فرستاديم خدمت ايشان و يك روز هم خودمان رفتيم و ايشان خيلي از كتاب تعريف و به ما اظهار محبت و لطف كردند. گفتيم چه كار كنيم؟ گفتند ما كتاب را توسط دوستاني كه داريم مي فرستيم به فرانسه. سه چهار سال قبل از انقلاب بود. كتاب را ايشان فرستادند آنجا و آنها شروع كردن رويش كار كردن تا يك روزي، يكي از آقايان در يك سخنراني مي گويد كه كتابي از ايران به دست ما رسيده. آقاي تركمان مي گويد كه بله، آقاي طالقاني گفته اند كه اين كتاب را ما فرستاديم و پرسيده اند كه چرا اين كتاب را منتشر نمي كنيد؟ يكي از آقايان كه روي اين كتاب كار مي كردند، مي گويد كتاب خيلي بزرگ بود. يك مقدار از اشعار و تعريف و تمجيدها را زديم و كتاب جلد اول را درآورديم و بقيه را هم گذاشتيم كه بعداً در بياوريم و اسمش را هم گذاشته بودند، واقعيت ايران و نقش مدرس. در مقدمه اي هم نوشته بودند كه كتاب به چه شكلي به دستشان رسيده. ما ننوشته بوديم مؤلف آن كيست، چون از ساواك مي ترسيديم. در آن مقدمه نوشته بودند كه اين فقط قسمتي از كتاب است و باقي را بعداً در مي آوريم. همان موقع آقاي تركمان از روي قسمتي از كتاب كه مكتوبات و نامه هاي مدرس بودكتابي را منتشر كرد. در اين فاصله و در اوايل سال 57، يك نفر در اصفهان با من تماس گرفت. مدير نشر و فرهنگ پدر بود و گفت مي خواهيم بدون اينكه سر و صدايي بكنيم، اين كتاب را منتشر كنيم. كتاب را داديم به او و رفت زير چاپ و درست در روز پيروزي انقلاب، چاپ كتاب در قم تمام و آماده توزيع در همه شهرها شد. پنجاه جلد هم به ما دادند. ناشرش هم آقاي نكويي بود. كتاب كه منتشر شد، حجت الاسلام آقاي رسولي محلاتي كه همسايه دكتر مدرسي در گلابدره بود به ايشان گفته بود امام يك جلد از اين كتاب خواسته اند. امام تازه از بيمارستان آمده بودند و در خيابان دربند برايشان منزلي گرفته بودند. دكتر مدرسي گفته بود من مي توانم امشب توسط خواهر زاده ام كتاب را بفرستم، ولي اگر آنجا دم در مشكلي ايجاد شود، اين آدمي نيست كه بايستد و با محافظين بحث كند. كتاب را از آقاي دكتر مدرسي گرفتم و رفتم آنجا. سپرده بودند فلاني كه مي آيد معطل نشود. آن ها هم با احترام و محبت زياد من را بردند داخل و رفتم نزد امام. آقاي هاشمي بود آقاي صانعي بود. خلاصه ده پانزده نفري بودند.رفتم به اتاق كوچكي كه امام تشريف داشتند. كتاب را ديدند و خيلي خوشحال شدند و گفتند يك جلد از اين كتاب را هم برسانيد به آقاي اخوي كه خيلي به مرحوم مدرس علاقه دارد. امام 53 بار در صحيفه نور راجع به مدرس صحبت كرده اند. ايشان خودشان را مريد مدرس مي دانستند. تابستان ها كه امام مي آمدند منزل آقاي رسولي، پزشكشان دكتر عبدالباقي مدرسي بود. هر وقت نيازي بود كه پزشكي امام را ببيند، آقاي رسولي، آقاي دكتر مدرسي را كه ديوار به ديوار بودند، خبر مي كرد. من در مجموع، سه بار خدمت امام رسيدم و درباره مسائلي غير از مدرس با ايشان صحبت كردم. يك بار هم رفتم قم خدمت مرحوم پسنديده و كتاب را بردم. از من پرسيدند، «شما نوه مرحوم مدرس هستيد؟» گفتم : بله. گفتند: خيلي خوشحالم. مرحوم مدرس يك دختر داشت كه نامش فاطمه بود و مدرس به او مي گفت شوريه.
الان كجاست؟ گفتم: ايشان مادر من است و الان زنده است. گفتند: خيلي سلامشان برسانيد. آسيد اسماعيل كجاست؟

در حال حاضر درباره مدرس چه تحقيقاتي انجام مي دهيد؟ مدرس پژوهي شما هنوز ادامه داد؟
قطعاً تا نفس مي كشم و زنده ام به اين پژوهش ادامه مي دهم و اميدوارم به مسائل جديدي برخورد كنم. خيلي مانده تا مدرس شناخته شود. هنوز درباره عرفان مدرس چيزي منتشر نشده. او يك عارف به تمام معناست. او استاد عارفي داشت كه نام او را نياورده و شرح حال او را هم نگفته، در حالي كه تمام اساتيدش را با ذكر جزئيات نام برده و شرح حالشان را آورده. در مورد اين استاد مي گويد كه او دنيا را در كف دست من نهاد. استاد تاريخش هم كه خارج حوزه بود. اساساً تاريخ خواندن مدرس براي خودش موضوع و بحث جداگانه اي است. يك بار من رفتم قم و در مجله تاريخ اسلام ديدم كه نوشته مدرس موقعي كه براي تشكيل دولت در تبعيد به كرمانشاه مهاجرت مي كرد، روي گاري ايستاد و براي جوان ها سخنراني كرد و گفت: شما جوان هايي كه از تهران آمده ايد ما را ببينيد. ما دربه در شده ايم و داريم مي رويم. حواستان جمع باشد. تاريخ را بخوانيد كه براي آينده تان عبرت باشد. مبادا از تاريخ بگذريد. تاريخ است كه اين ملت را زنده نگه مي دارد.
جريان مدرس پژوهي بعد از انقلاب را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
تا يك مدتي گرم و خوب بود و در مسير صحيح خودش حركت مي كرد. بعد تبديل به دكان و نردبام شد و از مسير خودش خارج شد. حتي مي شود تعيين كرد كه دقيقاً از چه تاريخي اين اتفاق افتاد.

منبع: شاهد یاران- سال 1386 ش 25 ص8
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین