کد خبر: ۳۵۵۹
تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۳ - ۲۲:۱۶
داستان هایی از شهید مدرس
چند داستان کوتاه و خواندنی با موضوع هایی مانند كاغذ تنباكو، مبارزه علیه رضاخان با پول رضاخان، مجسمه دوروی رضاخان، پول در آوردن مدرس و...

كاغذ تنباكو

مدرس غالباً نامه‌هایی را كه می نوشت، روی كاغذ تنباكو و كاغذهایی بود كه آن روزگار، قند در آن می پیچیدند. یكی از وزیران نامه‌ای از مدرس دریافت كرده و آن را اهانت به خود دانست. روزی یكی از آشنایان مدرس یك بسته كاغذ آورد و به مدرس گفت: جناب وزیر این كاغذها را فرستاده‌اند كه حضرت آقا مطالب خود را روی آنها مرقوم فرمایید. مدرس فرزندش را صدا كرده و گفت: عبدالباقی! چند ورق از آن كاغذهای مرغوب خودت را بیاور.
فرزند مدرس فوری بسته‌ای كاغذ آورد. مدرس به آن شخص گفت: آن بسته كاغذ وزیر را بردار و این كاغذها را هم روی آن بگذار. سپس روی تكه كاغذ قند نوشت: جناب وزیر؛ كاغذ سفید فراوان است ولی لیاقت تو بیشتر از این كاغذ كه روی آن نوشته ام ، نیست.

علی مدرسی، مدرس بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی ایران، ص 194

سفارش استخدام
روزی طلبه‌ای نزد مدرس آمد، او در نامه‌ای نوشته بود: اجازه بفرمایید در وزارت معارف به عنوان معلم استخدام شوم . مدرس روی یك قطعه كاغذ نوشت: آقای وزیر معارف ، حامل نامه یكی از دزدان است و قصد همكاری با شما را دارد. گردنه‌ای به وی واگذار كنید. طلبه نامه را گرفت و رفت . پس از چند لحظه خجالت زده بازگشت و از مدرس پرسید كه چرا در نامه، او را دزد خوانده است. مدرس گفت: اگر بگویم كه تو شخص فاضل و متدینی هستی، ترا راه نمی دهند. برو و نامه را ببر. او نامه را برد و فردای آن روز خدمت مدرس رسید و گفت: آقا ، استخدام شدم و مدیریت یك مدرسه را هم به من داده‌اند

عبدالعلی باقی، مدرس مجاهدی شكست ناپذیر، ص 203

حمایت مدرس از دزدان
زمانی كه نصرت الدوله وزیر دارایی بود ، لایحه‌ای تقدیم مجلس كرد كه به موجب آن، دولت ایران یكصد سگ از انگلستان خریداری كند. او ضمن توضیح درباره خصوصیات سگها گفت: این سگها شناسنامه دارند؛ پدر و مادرشان معلوم است ؛ نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیت آنها این است كه به محض دیدن دزد، او را می گیرند. مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم . وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه می آوریم ، شما مخالفید ، دلیل مخالفت شما چیست ؟
مدرس جواب داد: مخالفت من به نفع شماست . مگر نگفتید كه این سگها به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان ، اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست .
نمایندگان مجلس با صدای بلند خندیدند و لایحه مسكوت ماند.

عبدالعلی باقی، مدرس مجاهدی شكست ناپذیر، ص202

مبارزه علیه رضاخان با پول رضاخان
سرلشكر خدايار از طرف رضا خان نزد مدرس آمد و با كمال تواضع و احترام گفت: رضا شاه مي‌گويد: خوب است شما به درس و بحث خود بپردازيد و از دخالت در امور سياسي خودداري كنيد. رضا شاه ميل دارد باب مراوده را با شما باز كند و به هر طر يق كه بپسنديد با شما روابط حسنه داشته باشد و همه اوامر شما را در امور مملكتي اطاعت خواهد كرد. ضمنا مبلغ يكصد هزار تومان براي شما فرستاده تا در هر راهي كه صلاح مي‌دانيد به مصرف رسانيد
.مدرس چند لحظه‌اي به آن پول نگاه كرد. سپس فرمود: به رضا خان بگوييد كه من وظيفه شرعي دارم كه در امور مسلمين دخالت كنم. اسم آن را سياست بگذاريد يا چيز ديگر هر چه باشد فرق نمي‌كند . من وظيفه خود را انجام مي‌دهم. سياست در اسلام چيزي جدايي از دين نيست. در اسلام دين و سياست با هم است. اسلام، مسيحيت نيست كه فقط جنبه تشريفاتي، آن هم هفته‌اي يك روز در كليسا داشته باشد. اين پولها را هم ببر كه اگر اينجا بماند تمامي آن به مصرف نابودي رضا خان خواهد رسید.خدايار مأيوسانه از خانه مدرس ـ به همراه پول‌ها ـ بيرون رفت.

مرکز اسناد انقلاب اسلامی



مجسمه دوروی رضاخان
بر سر در بزرگ باغ ملى مجسمه نیم تنه‏اى از رضاشاه نصب كرده بودند و این مجسمه دو طرفه بود. یك روز رضا شاه نمایش سان و رژه‏اى را در باغ ملى داد و چادر باشكوهى در آنجا برپا كرد. مدرس را هم به آنجا دعوت نمود. پس از اجرای سان از مدرس پرسید: خوب چطور دیدى سید؟
مدرس گفت: بله مجسمه شما را در بالاى سردر باغ ملى دیدم و مثل صاحبش دورو بود.


پول در آوردن مدرس
حاج محمد باقر كاظمى یكى از بستگان مدرس از قول سید عبدالكریم مى‏گوید: سید عبدالكریم تعریف مى‏كرده وقتى ما با سید حسن مدرس در مدرسه جده كوچك درس مى‏خواندیم، چند وقتى حقوق طلبگى ما نرسید و همگى بى پول شدیم، یك روز دیدم آقاى مدرس یك پول داد به یك طلبه و گفت: برونان بگیر. طلبه دیگر رسید، یك پول هم به او داد و گفت: برو نان بگیر.
آن وقت‏ها قیمت یك قرص نان یك پول بود من گفتم: شما و ما حقوقمان یكى است و همه از یك جا پول مى‏گیریم حالا چطور شده كه ما پول نداریم و شما دارید؟! مدرس خندید و گفت: مگر مرد هم بى پول می شود؟! پرسیدم: آخر از كجا و چطورى؟ گفت: شب بیا حجره ما بمان تا نشانت بدهم. شب رفتم و حجره ایشان ماندم. صبح طلوع فجر بیدارم كرد پا شدیم و نماز خواندیم آنگاه در گنجه‏اى را باز كرد و یك سطل بیرون كشیدو یك كلاه نمدى گذاشت سرش و گفت: برویم.
آن موقع در اصفهان مرسوم بود كه صبح زود آب حوض‏ها را خالى مى‏كردند و با پا آب مى‏كشیدند و دوباره حوض‏ها را پر مى‏كردند ما راه افتادیم توى كوچه‏ ها و داد زدیم: آب حوض می کشیم ! آب حوضی! خانه‏ اى صدایمان كردند. من حوض را خالى و پاك كردم و مدرس آب كشید و پر كرد. دو تا حوض خالى و پر كردیم و نفرى سه پول گیرمان آمد آن وقت مدرس رو به من كرد و گفت: دیدى؟ این هم پول، هم می توانى خودت نان بخرى و هم به دو طلبه دیگر هم كمك كنى!



هیچگاه تقاضایی از وزیری نداشتم

مدرس
در جريان استيضاح مستوفي الممالك گفت: بعضي از روزنامه ها مي نويسند شايد توقعاتي باشد، بنده تقريباً 9 رئيس الوزراء ديده ام، هيچ رئيس الوزراء و وزيري نيست كه در اين مجلس بگويد مدرس يك تقاضايي از من كرده است! يك كاغذ در هيچ وزارتخانه اي ندارم و هيچ تقاضايي از كسي نكرده و نمي كنم.


نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین