کد خبر: ۱۵۲۷۵
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۸:۴۸
کودکانه
قصه از آنجایی شروع شد که حاجی بابا ، یعنی پدر بزرگ من که جد اندر جد سید هستند ، تصمیم گرفت هر سال برای روز عید غدیر مهمانی و جشن بزرگی برپا کنند.

مهمانی حاجی بابا

قصه از آنجایی شروع شد که حاجی بابا ، یعنی پدر بزرگ من که جد اندر جد سید هستند ، تصمیم گرفت هر سال برای روز عید غدیر مهمانی و جشن بزرگی برپا کنند.

شب های عید غدیر حاجی بابا اصلا انگار یک آدم دیگر می شود.

انگار 10 ساله می شود و ذوق می کند و سر از پا نمی شناسد .با شور و حال عجیبی تمام حیات را آب و جارو می کند . دور تا دور ح.ض خانه را پر از گلدان کرده و خیات را ریسه می بندد.

دلش می خواهد برای مهمانی عید غدیر سنگ تمام بگذارد. تمام اهل محل و فامیل را دعوت می کند و سفره ای بزرگ مثل قلب بزرگش ، برای مهمان ها پهن می کند. هرچه فکر می کردم دلم می خواست که امسال برای عید غدیر، من هم مثل حاجی بابا کار خیری انجام بدهم که خدا را خوشحال کنم.

مهمانی تمام شده بود و همه رفته بودند و من همینطور که روی پله های حیاط نشسته بودم،به یک کار خیر و مفید فکر می کردم .

همینطور که دست زیر چانه گذاشته بودم و در فکر فرو رفته بودم ، از پنجره حیاط چشمم به آشپزخانه افتاد .

یک خروار زباله و کلی غذای اضافه ، کنار ظرف ها جمع شده بود. با خودم فکر کردم که شاید این همان کار خیری باشد که دنبالش می گشتم .

فورا به آشپزخانه رفتم و شروع کردم . تمام غذا های باقی مانده و تمیز را در یک ظرف جداگانه ریختم تا به نیازمندان بدهم ، زباله های تر را در یک کارتن مشکی و زباله های خشک را در کارتن سبز و شیشه و بطری ها در کارتن آبی رنگ ریختم و از هم جدا کردم .

کار سختی بود اما مطمئن بودم که با این اقدام ، کار مامور زحمتکش شهرداری کمتر می شود وبه پاکی و سلامت محیط زیست هم کمک کرده ام .

این یک کار خیر بود و مطمئن بودم با انجام دادنش خدا را خوشحال می کنم.

منبع : مجله کودک آفتاب گردان
نام:
ایمیل:
* نظر: